ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

فیلم نامه کوتاه داستانی
آی دزد
فیلم نامه کوتاه آی دزد آدم ها : رضایی – جعفری – فخری نویسنده : عزیزا... محمد پور روز – خارجي – خيابان / پياده رو جعفري سوار بر ماشين پرايد در حاشيه خيابان ماشين راند و در مقابل مسافران ترمز مي كند ، آنها نام مقصدشان را مي گويند و جعفري با اشارة سر جواب منفي مي دهد و عبارت « دربستي » را مي گويد . ناگهان چشمش در پياده رو به رضايي مي افتد كه سرگردان و نگران درحال راه رفتن است ، كنار خيابان ماشين را هدايت مي كند و چند بار بوق مي زند و فرياد مي كشد.....
تعداد مشاهده : 4035 -  يکشنبه، 13 بهمن 1387  08:57:34

فیلم نامه کوتاه آی دزد

آدم ها : رضایی – جعفری – فخری

نویسنده : عزیزا... محمد پور

روز – خارجي – خيابان / پياده رو

جعفري سوار بر ماشين پرايد در حاشيه خيابان ماشين راند و در مقابل مسافران ترمز مي كند ، آنها نام مقصدشان را  مي گويند و جعفري با اشارة سر جواب منفي مي دهد و عبارت « دربستي » را مي گويد . ناگهان چشمش در پياده رو به رضايي مي افتد كه سرگردان و نگران درحال راه رفتن است ، كنار خيابان ماشين را هدايت مي كند و چند بار بوق مي زند و فرياد مي كشد.

جعفري : رضايي ... آهاي رضايي ... نه بابا  اين كه گوشاش قفله .

ماشين را پارك مي كند و  با عجله پياده به دنبالش  راه مي افتد ، از پشت چشمان رضايي را مي كيرد .  رضايي عصباني مي ايستد .

رضايي : ولم كن ، حوصله ندارما ، به كي هستي ؟ ( جعفري مي خندد و حرف نمي زند  رضايي تلاش مي كند دستها را آزاد كند . ) بكش دستاتو ، وگرنه هرچي ديدي از چشم خودت ديدي ها ( جعفري ول نمي كند ) آقاي محترم من حوصلة شوخي را ندارم . حسابي هم مگسي ام ، ولم كن ، تا سه مي شمارم اگه ول نكني بد مي بيني ها ، يك ، دو ، سه ( با vآرن آرنجش به شكم جعفري مي زند ، فرياد آخ جعفري در مي آيد ، دستش رها مي شود . رضايي با ديدن جعفري درمانده مي شود . )

رضايي : جعفري ، تويي ؟ معذرت مي خوام ، خودتو معرفي مي كردي ؟ شرمنده ، درد آمد ؟

جعفري : ممنون از لطفتون ، شوخي هم حاليت نيست ، كجا مي رفتي ؟

 رضايي : هيچي ، الاف !

جعفري : ( به ساعتش نگاه مي كند ) الان كه يك ساعت اداره تعطيل شده ، طبق معمول بايد الان با فخري خانم ناهار ميل مي كردي .

رضايي : از فخري نگو كه دلم خونه .

جعفري : چرا ؟ يادته مي گفتي من و فخري دو جسم هستيم در يك روح ، زن مايه دار گرفتي و هميشه برامون چش و ابرو نازك مي كردي ، چي شد جيك جيك مستونت ، تو زمستون خاموش شد ؟

رضايي : يه درد بي درمون !

جعفري : سرطانِ خداي ناكرده ؟

رضايي : اي كاش سرطان بود ، قصه پرغصة و فخري درازه ...

جعفري آها ، پس لرزه هاي خانوادگي ، بريم تو ماشين هم دربستي برسونمت خونه ، هم حرفتو بزن يك نسخه اي برات بپيچيم كه حظ كني ، بريم .

رضايي : منزل نمي رم ، بافخري قهرم .

جعفري : بي خيالش جان تو ، همچنين مشاوره اي بدم كه قربون صدقة هم برين ، يا الله حركت كن ، از همين حالا تا كسي متر را زدم ها ... ( سوار ماشين مي شوند )

ادامه – خيابان هاي گوناگون شهر

موسيقي حاكم بر صحنه ، عبور ماشين از چند خيابان و گفت و گوهاي جعفري و رضايي كه ما صدايشان را نمي شنيديم .

ادامه – دم در منزل رضايي

ماشين ترمز مي كند . رضايي پياده مي شود .

رضايي : ساعت دوازده منتظرم ، يادت نره ها .

جعفري : بابا دست از سر كچلم وردار ۀ اگه فخري بفهمه مي دوني چه مي شه .

رضايي : بي خيالش ، مولاي درز نقشه ام نمي ره ، آدم بايد مرامشو تو اين جورجاها خرج كنه . مگه نه جعفري جان .

جعفري : باشه ، قرار بود ما مشاوره بديم ، افتاديم  تو ديگ . نقداَ خداحافظ .

(ماشين مي رود ، رضايي برايش دست تكان مي دهد ، بطرف در مي رود ، مي خواهد شاسي زنگ را فشار مي دهد .

پيشمان مي شود ، كليد را از جيب بيرون مي آورد و در را باز مي كند و با نيشخند وارد مي شود و در را مي بندد . )

شب – داخلي – اتاق پذيرايي

رضايي لباس راحتي منزل پوشيده و در حال قدم زدن است و نگاهي به ساعت روي ديوار مي كند . همزمان ساعت شماته دار شروع به زنگ زدن مي كند دوادزه بار .

رضايي : حالا ديگه پيدايش مي شه ، دمت گرم جعفري ، حقا كه عند مرامي ، وقتي فخري ببينه خونه را خالي گذاشتن همان و دزد آمدن همان ، ديگه دست از سركچلم بر مي داره و هر شب منو به اين مهموني و اون پارتي نمي كشونه ، امشب يه درسي بهش بدم كه تا عمر دادره هوس يللي تللي نكنه ، ( گوش مي گيرد ) صداي پاش مي آد ( كنار پنجره           مي رود )

اوهه ... چه ترتيپي زده ، عين يه دزد حرفه اي ، بيا تو ... درهال بازه ، براي اينكه بيشتر دراماتيك بشه ، بهتره يه خرده سر به سرش بذارم ( پشت مبل قايم مي شود ، دزد وارد مي شود با كلاه و صورتك و كيسه اي به همرايش ، اطراف را          مي كاود و آرام ساعت را از ديوار بر مي دارد و داخل كيسه مي گذارد ، كشوي كمد را باز مي كند ،                          مقداري طلا و جواهر بر مي دارد و با دندان آزمايش مي كند و داخل كيسه مي گذارد . سراغ كمد لباس مي رود ، لباس هاي زنانه و مردانه ر ا بر مي دارد و داخل گوني مي چپاند . )

رضايي : ( از پشت مبل ظاهر مي شود ) سلام ، شب بخير !

( دزد يكه مي خورد هراسان گوني را وا مي نهد و اطراف را مي كاود براي فرار . )

رضايي : آفرين ، كجا ؟ بايد كاري كنيم فخري بيدار بشه ، بيا جلو بزن به سينه ام ، ( دزد هراسان عقب عقب    مي رود ) بيا جلو ... بيا بزن ... نترس ( دزد هراسان است ) باشه  ، شروع مي كنم . ( به سينه دزد مي زند )  حالا نوبت توهه ، بزن ...  بزن ديگه ، اينجوري  ( محكم تر مي زند  دزد عصباني به سينه اش مي زند و او را نقش زمين مي كند . ) بي معرفت حالا راست راستكي مي زني ، باشه ، بازي اشكنك داره  ( قصد لگد زدن دارد دزد پايش را مي گيرد و هلش مي دهد و او  را نقش زمين مي شود ) آخ كمرم ، مرد حسابي ، جدي ، جدي مي زني ؟

صداي فخري : احمد چته بي خوابي زده سرت ؟

رضايي : دزد آمده  ، فخري دزد ...

( صداي جيغ فخري مي آيد و خاموش مي شود ، دزد قصد فرار دارد ، رضايي مانع مي شود ، گوني را به او مي دهد )

رضايي : بگير ، ببرش ، دو روز ديگه ازت پس مي گيرم ، آفرين ماموريتو خوب انجام دادي ، دِبرو ديگه ( دزد با گوني فرار مي كند ) دمت گرم ، خوشم آمد ( ابلهانه مي خندد . )  ... اِهه ... برم ببينم نكنه يهو فخري قالب تهي نكرده باشه ( صداي پا مي آيد ، مي ايستد ، جعفري وارد مي شود ) دمت گرم ، عجب نقشتو خوب بازي كردي ، بزن قدش  ( دستش را جلو مي برد ، جعفري نگران نگاهش مي كند ) خوب همه جا را جارو كردي رفتي ، بابا ، شهادت مي دم حرفه اي حرفه اي هستي .

جعفري : چرند نگو ، تنم داره مي لرزه ، چيكار بايد بكنم ؟

رضايي : هيچي ، به قول سينما چي ها ، كات !

جعفري : حالت خوبه ، هذيون مي گي ؟

رضايي : بابا خودتي ، دمت گرم ( با خنده ) جون تو فخري حسابي ترسيد .

جعفري : جون مادرت سر به سرم نذار ، حالم خوش نيست ، مي ذارم مي رم ها ، بگو چيكار بايد بكنم . ؟

رضايي : ( مي خواند ) برو عزيزم برو كارت ندارم برو . ولي راستش نالوطي بدجوري زدي به جناقم ها .

جعفري : چي مي گي ، كي زد ؟

رضايي : آلزايمرداري ؟ جنابعالي .

جعفري : كي ؟

رضايي : وقت گل ني ، پروفسور همين چند دقيقة پيش .

جعفري : حقا كه ديوانه اي ، من رفتم .

رضايي :  تو هم خيلي هفت خطي ، نكنه فردا مي خواي منكر بشي و  بزني زيرش و اسباب وسايلمو تحويلم ندي ؟

جعفري : اين مزخرفات چيه ، ديوونه .

رضايي : مردِ مردونه قرار بود هر چي برداشتي پسم بدي ، نكنه شيطون بياد تو جلدت ، هل هپوش كني .  طلا و جواهرات فخري به جونش بسته است .

جعفري : تو يا ديوانه اي يا شياد .  ( با فرياد ) خيلي نامردي ، من  رفتم .

رضايي : صبركن ببينم مگه چند دقيقه پيش تو نبودي كه ....... ؟

جعفري : .والله ، بالله ، به پير به پيغمبر نه ، امشب  اينجا چه خبره ؟ سركوچه يكي را ديدم كه گوني دوشش بود و صورتشو پوشونده بود كه نزديك بود زهرة ترك بشم .

رضايي : (با فرياد ) واي ... بدبخت شدم ، بيچاره شدم .

جعفري : تو رو خدا يواشتر .

رضايي : آي دزد .................  دزد  ، دزد ، بگيرينش .

جعفري : خيلي نامردي  ......... بهم مي رسيم ( فرار مي كند )

صداي فخري :  چي شد احمد ؟

رضايي : دزد .... راست راستكي دزد آمده ... بدبخت شديم .

( صداي جيغ فخري مي آيد و بعد خاموش مي شود ، رضايي فرياد زنان به بيرون مي دود .  )

           

 



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]