ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

داستان كوتاه
دو قطره مروارید
دو قطره مروارید كيومرث باغستاني(كيا) هنوز حال و هوای زیارت خانه خدا تو سرم بود. از یک طرف دید و بازدید، از طرف دیگر کارهای عقب مانده اداری کلافه­ام کرده بود. با این حال دلم می­خواست هر چه زودتر نامه را بخوانم.
تعداد مشاهده : 1543 -  چهارشنبه، 14 بهمن 1388  12:21:44

دو قطره مروارید

كيومرث باغستاني(كيا)

    هنوز حال و هوای زیارت خانه خدا تو سرم بود. از یک طرف دید و بازدید، از طرف دیگر کارهای عقب مانده اداری کلافه­ام کرده بود. با این حال دلم می­خواست هر چه زودتر نامه را بخوانم.

    سلام آقای صفری!

    الان بیست سال که این مسئله عقده­ای شده توی سینه­ام، راستش هنوز هم از رفتار همسرم شرمنده­ام، شاید بگید ماجرای بیست سال قبل چه ربطی به الان داره.

    هر چی فکر می­کنم برخورد همسرش خیلی مهم نبود، مخصوصاً این برخوردها از طرف مادران شهید خیلی عادی است. با خود فکر کردم شاید مسئله­ی دیگری در میان باشد، به خواندن نامه ادامه دادم.

  هیچ وقت یادم نمیره موقعی که همسرم فهمید پسرمون شهید شده چه کارهایی که نکرد. من مطمئنم دست خودش نبود، تا زمانی که جنازه­ی پسرمان پیدا نشده بود یک پاش خونه بود و یک پاش بنیاد. چقدر شما را کلافه کردیم. اون در حقیقت می­خواست هر چه زودتر جنازه­ی پسرمون پیدا بشه. شما هم زحمتتون رو کشیدید. پس از دو ماه تلاش و پیگیری شبانه روزی جنازه­ی پسرمون رو پیدا کردین و با شکوه تمام تشییع و به خاک سپردین و مادرش هم از چشم انتظاری در آمد. از اون روز تا حالا یه پنجشنبه هم نشده که سر خاکش نریم. درسته که پسرمون یکی یک دونه بود، اما از همان بچگی خیلی مسئولیت سرش می­شد. از مدرسه که تعطیل می­شد یکراست میومد مغازه و خیلی کمک حالم بود. تا موقعی که با هم بودیم وضع مالی ما الحمدالله بد نبود، اما جنگ خیلی چیزها را از من گرفت.

    از متنش متوجه شدم نامه اداری نیست اما حس کردم می­خواهد موضوع مهمی را با من در میان بگذارد.

    آقای صفری! بدون هیچ تملقی باید بگم که بنده خیلی از ویژگی­های مثبت در شما سراغ دارم که در دیگران کمتر است باور کنید اگر غیر از این بود براتون حتی یک خط نامه نمی­نوشتم. اون شب حال همسرم اصلاً خوب نبود، شب ولادت آقا بود. بهش گفتم امشب که شب قشنگیه بیا بریم امامزاده ابوطالب، اونجا الان حال و هوای دیگه­ای داره. قبول کرد و با هم رفتیم.

    تمام خیابون­ها چراغونی بود. همه داشتن به هم شربت و شیرینی تعارف می­کردن. خیلی شب قشنگی بود. هیچ وقت شب به این قشنگی ندیده بودم. اون شب یواش یواش حال همسرم خیلی بهتر شد. موقع برگشت فرصت خوبی بود که ازش بخوام تا این نامه را بعد از فوت من به شما برسونه. با توجه به اعتمادی که به او داشتم می­دونستم که نامه را سربسته به شما می­رسونه.

    تعجب کردم، به خودم گفتم چه چیز مهمی است که باید فقط من بدانم. ذهنم بسیار مشغول شده بود. سؤالات مختلفی در ذهنم شکل گرفت. فکر کردم به جای هر حدس و گمانی خواندن نامه را ادامه بدهم تا موضوع برایم روشن بشود.

    حتماً شب وداع با شهدا در خاطرتون هست. اون شب چهار تا شهید آورده بودن. بیرون غلغله بود. هر کی رو می­دیدی به سر و سینه می­زد. هنوز در رو به روی خانواده­ی شهدا باز نکرده بودند که من به سراغتون آمدم و خواهش کردم تا زودتر از جمعیت پیش جنازه اسماعیل برم و شما هم قبول کردی. چقدر باوقار و نورانی توی تابوت خوابیده بود. بوی خوشی که یکدفعه مشامم را پر کرد یک لحظه منو به سال­های دور برد. هنوز ریشش سبز نشده بود که با دو شیشه عطر آمد مغازه. یکیشو به من داد. وقتی بهش گفتم سلیقت حرف نداره از خوشحالی داشت پر می­گرفت. اون روز حرف زیادی بین ما رد و بدل نشده بود که یکدفعه یک مشتری از راه رسید و ازم خواست تا برای اندازه­گیری در و پنجره به منزلشون برم. وقتی به منزل برگشتم چند تا از همسایه­ها با دیدنم شروع کردن به پچ پچ . نگران شدم. انگار می­خواستن چیزی بهم بگن. شستم خبردار شد. چشمم که به ارّه فلکه افتاد پاهام لرزید. دور و برش پر از خون بود. نمی­دونم چه جوری خودمو به بیمارستان رسوندم. تازه اسماعیل را از اتاق عمل آورده بودن. رنگ به صورت نداشت. شده بود عیناً گچ. وقتی منو از همون دور دید مثل همیشه لبخند زد. چشمم که به انگشت قطع شده­اش افتاد بی اختیار فریاد کشیدم:

    ـ چقدر بهت گفتم من نیستم با ارّه فلکه کار نکن!

    با فریادم یک لحظه خندش محو شد اما باز مهربان­تر نگاهم کرد. هر وقت یادش می­افتم جیگرم آتیش می­گیره و داغم تازه­تر می­شه. همه­ی این حرفارو که می­زنم به این خاطر که می­خوام یه خورده سبک بشم. اون شب توی تابوت دنبال لبخند قشنگ و عطر همیشگیش بودم. خم شدم تا صورتش رو ببوسم یک پرده اشک که تو چشام جمع شده بود مثل دو قطره مروارید درشت افتاد توی چشماش. بی اختیار کفنشو کنار زدم. جز گلوله­ای که به سینه­اش داشت همه جای بدنش سالم بود. دست­های مرتب، انگشتان سالم، ناخن­های کوتاه کنار هم چیده شده بود.

    تمام بدنم داغ شد. از پوست سرم آرام آرام عرق سرازیر شد. حس کردم تمام پیراهنم خیس شده است. از روی صندلی بلند شدم. نمی­دانستم باید به سراغ چه کسی بروم. نگاه آقای رضایی رهایم نمی­کرد. پشت هم شروع به پلک زدن کردم. یکبار، ده بار، بیست بار، نمی­دانم شاید صد بار. چشمم که به نامه ناتمام افتاد، مثل آواری روی صندلی دوباره نشستم و خط­های کج و معوج را تا پایان نامه دنبال کردم.

    سرم را که بلند کردم چشمم سیاهی می­رفت. نمی­دونستم باید گریه کنم یا بخندم. دو ماه چشم انتظاری و بی قراری و بهانه­های پی در پی همسرم در یک چشم به هم زدن دوباره به سراغم آمده بود. همان جا تصمیم رو گرفتم. پامو که از معراج شهدا بیرون گذاشتم، همسرمو دیدم که تو جمعیت به سر و سینه­اش می­زنه. سنگینی کوه که رو شونه­هام نشسته بود منو از پا انداخت. رفتم کنار چند پیرمرد سیاه پوش نشستم و به خودم قول دادم که برای همیشه این راز رو توی دلم نگه دارم. به خاطر همین قول بیشتر از بیست سال پا به پای همسرم رفتم سر مزار و برگشتم و هر دفعه هم به خودم می­گفتم شهید با شهید فرقی نمی­کنه. همه مثل اولادم هستن. اینم مثل اسماعیلم حتماً پیش پدر و مادرش عزیز بود. اما راستش رو بخواهید دیگه این آخرها یواش یواش طاقتم تموم شد. احساس کردم کم آوردم. آخه آدم پیر که میشه ظرفیتش هم کم میشه و دنبال یکی می­گرده که باهاش درددل کنه. منم که جز شما و مطمئن­تر از شما کسی رو سراغ نداشتم و ندارم.     

    آقای صفری!

     بنابراین حالا تنها جناب عالی هستی که به این راز چندین ساله­ام پی بردی و دلم می­خواد ازتون تقاضایی کنم و می­دونم شما تقاضای کسی رو که دستش برای همیشه از دنیا کوتاهه رد نمی­کنید. اگه یه روزی روزگاری جنازه­ی اسماعیلم را پیدا کردید اونو کنار من دفن کنید مطمئنم خیلی به آرامش می­رسم. / پايان



كيومرث باغستاني(كيا)
 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]