ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

داستان كوتاه
سفر شبانه تا ... لبخند نهایی
سفر شبانه تا ... لبخند نهایی ایرج فلاح آهي دشتي حرکت کرد ! پول ها در کیفش بود . با آن که می توانست در هتل بماند ، شبانه حرکت کرد . همه ی آرزویش شده بود تا با اولین پول قلمبه ایی که به دستش می رسید ، بدهکاری های مادر را پرداخت کند . آرزویی که از سال ها پیش شروع شد و کم کم به یک عقده بدل شده بود . حالا آن معجزه اتقاق افتاده بود: داستانش بهترین داستان جشنواره شد و معادل ده سکه، پول نقد گرفته بود ! ....
تعداد مشاهده : 1653 -  چهارشنبه، 14 بهمن 1388  12:26:29

سفر شبانه تا ... لبخند نهایی

ایرج فلاح آهي دشتي

 

حرکت کرد ! پول ها در کیفش بود . با آن که می توانست در هتل بماند ، شبانه حرکت کرد . همه ی آرزویش شده بود تا با اولین پول قلمبه ایی که به دستش می رسید ، بدهکاری های مادر را پرداخت کند . آرزویی که از سال ها پیش شروع شد و کم کم به یک عقده بدل شده بود . حالا آن معجزه اتقاق افتاده بود: داستانش بهترین داستان جشنواره شد و معادل ده سکه، پول نقد گرفته بود !

سرمست و بی تاب بود ! ولی ماشین جلوی رستوران بین راهی توقف کرد؛ برای شام و نماز ! می خواست اعتراض کند ولی خویشتن داری کرد ! چگونه می توانست از همسفر چاق و درشت هیکلش بخواهد از شام بگذرد ؟! و هم به قول راننده ، توی این برف و سرما یک لیوان چای داغ ، حسابی می چسبید !

آخرین باری که از مادر پرسید چه قدر بدهکاری دارد ؟! او با نگرانی و حسرت دهانش را پر کرد و گفت : صدو هشتاد و پنج هزار و چهارصد تومان !

با تعجب گفت : چه قدر زیاد ؟!

و مادر مثل پنج سال اخیر پس از مکثی گفت : اگر پدر بود ، هیچ نگرانیِ  نبود ! .

وقتی به مادر گفت بدهکاری تو را می دهم  ! مادر تنها لبخند زد . شاید به ناتوانی یا بی عرضگی پسر لبخند می زد .

مسیر ماشین تا رستوران مثل پشت ماهی ، لیز بود . از طرفی سرمای بُرّانی هم که پوست صورت را می خراشید ، آدم را برای گرمای رستوران ، دستپاچه می کرد .

سر خورد ... زن میان سالی که مسافر ماشین دیگری بود ، سر خورد ...

کنار بخاری وسط رستوران نشست و به فنجان بزرگ و خوش رنگ و چای روی میز ، نگاه کرد:

مادر یک مغازه ی کوچک در روستا داشت . بعد از مرگ پدر ، مغازه ، دیگر رونقی نداشت .

ویژگی مغازه های روستایی نسیه دادن بود . و از آن مهم تر « نخواستن طلب از بدهکار ! امتیاز ویژه ایی که پدر بنا گذاشته بود : « هر وقت داشتی ، بیار ! » و گاهی آن هر وقت ، وقت گل نی می شد . پدر بنّا بود و اغلب با دستمزدهایش دخل مغازه را سرپا نگه می داشت . اما بعد از پدر ، مادر تنها به خاطر نام او ، مغازه را نگه داشته بود ؛ حتی با لجاجت !

صدای گوشی همراه چرت خاطرات او را پاره کرد ! ... به شماره نگاه کرد ، ناشناس بود !

ـ بفرمایید !

ـ سلام !

زنی بود ! سکوت برقرا شد ! صدا نرم  بود و لرزان !

ـ داداش ... کجایی ؟!

ـ تو راه هستم ! ... تو کجایی ؟!

ـ بیمارستان !

ـ چه خبر شده ؟!

ـ چیزی نشده ! ... مامان ... مامان حالش خوب نبود ...

ـ مامان ! ... اون که سرحال بود ؟!

ـ آره ! ... چیزیش نیست ... گفتم اگر خونه رفتی نگران نشوی ... مامان ر ا آوردیم بیمارستان !

به بیرون خیره ماند ، برفِ جاده و کوه ، شب را مثل روز  روشن کرده بود . تلفن زدن خواهر چه چیز را روشن می کرد ؟!  مادر که سرپا بود . جِد و چابک ! هیچ وقت از کار فرار نمی کرد. همیشه یک پایش درمغازه بود و پای دیگری سرِ زمین ها : وقت شالی، شالی ! وقت لوبیا ، لوبیا ! ...

تعادل ماشین به هم خورد . از آینه ی کوچک روبه رویی دید که راننده پلک زد . جاده لغزنده بود و راننده خواب آلود . پس همه چیز برای اتفاق آماده بود . سرِ مرد چاق روی شانه اش سنگینی می کرد . نمی توانست از فشار سوال های هولناک و مسخره فرار کند: آیا می توانست پول را به مادرش برساند ؟! آیا عمرش قد می داد یا ... تصادف می کردند ؟! نوری مستقیم و سربالا در ماشین افتاد و عبور کرد . مسافری که جلو ـ کنار راننده ـ نشسته بود ، زیرگوش راننده پچ پچ می کرد . انگار او را متقاعد می کرد تا به جای او پشت  رل بنشیند . ولی راننده خواب آلود بودنش را باور نمی کرد . درست مثل او که هنوز باور نداشت داستانش برگزیده شد . خیلی داستان خوبی نبود . یک شبه و سریع و به قول مادر  سراسبی نوشته بود . بعد از مدت ها یخ دست و درونش باز شده بود و بالاخره چیزی نوشت . دل و دماغ نوشتن نداشت . دیگر همه حتي خودش فکر می کردند او نمی تواند چیزی بنویسد ... انگار عقیم شده بود . فقط مادر بود که همیشه لبخند می زد و می گفت :

نگران نباش !

خواهری که زنگ زده بود ذات مهربان و حساسی داشت . آیا اتفاقی افتاده بود و او نمی توانست بگوید ؟! زنگ گوشی همراه، او را نگران تر کرد .

ـ الو !

ـ داداش سلام !

ـ چی شده، رضا ؟!

ـ چیزی نشده ... داریم می رویم روستا !

ـ مادر ...

ـ ... مادر ... حالش خوب شد ...

ـ می بردینش خانه ی لیلا !

ـ مادر قبول ... نمی کرد !

مادر خانه ی کوچکش را دوست می داشت و برای ماندن در خانه اش ، همیشه یکدندگی هم می کرد .

دیگر جاده لغزنده نبود . نفس گرم اقلیم شمال ، جان یخ زده جاده را مثل خبری خوش شفا داد . خبری به خوشی خبر بازگشت مادر به خانه ! نفسی کشید و به دست هایش نگاه کرد که از هیجان می لرزید . صدای زنی از پخش ماشین او را باخود برد . شاید این بار دُم به تله می داد تا مادر برنج دامادی اش را در دیگ بریزد !

مادر آشپز ماهری بود . روزگاری که پدر مریض احوال شده بود و بنّایی نمی کرد و چرخ زندگی نمی چرخید ، مادر در رستورانی وردست آشپزی شده بود . شب ها که به خانه می آمد ، چشم های گرسنه ی بچه ها در انتظار بازگشت مادر به خواب نمی رفت .

وقتی که می آمد همه بیدار می شدند و مثل گنجشک دورش حلقه می زدند و غذا می خوردند . مادر در شب های جمعه – که اغلب مراسم عروسی در رستوران برقرار بود – غذا ی همسایه ها را  کنار می گذاشت . برخی از همسایه ها حتی متموّل بودند ! ولی مادر با لبخند دلیل می آورد که مزه غذای رستوران چیز دیگری است .

و حالا خبر تلخی که در رستوران شنیده بود شاید به یمن مهربانی مادر تبدیل به شیرینی بازگشتش به زندگی شده بود خوشحال بود . اگر آرزویش عملی نمی شد و او بدهکاری مادر را نمی داد، همه ي عمر دچار تلخی می شد و مرگ مادر درست در روزی که می توانست به آرزویش برسد ، همه چیز را تبدیل به یک عقده می کرد !

***

دم دمای صبح – میان تاریکی شب و سپیدی روز – به روستا رسید . از باریکه ي راه گل آلود خود را بالا کشاند . خانه ی کوچک مادر در گودالی ، در سینه ی تپه ایی که روی گُرده اش جنگل روستا سنگینی می کرد ، قرار داشت . باد ، خنکای رودخانه شالی زار رو به رو را ، نفس زنان به بالا می کشاند . خسته شده بود و نفس نفس می زد . از در چوبی حیاط گذشت . باید مادر را بیدار می کرد و خوش حالی کودکانه اش را می دید . اما پیش از آن که دهان باز کند ، درِ اتاق باز شد . صدای خشک لولای درِ خانه ، در همه ی حیاط ، در همه ي روستا پیچید ! رضا بود . چهره اش پف کرده بود . ساکش را به دست او داد . از پشت پرده ی پنجره ، حرکت سایه هایی را دید .

ـ مادر بیدار است ؟!

رضا حرفی نزد ، صدای ماغ گاوی در بوی کاهگل خانه پیچید ! چه کسی بعد از مادر هر سال کاهگل خانه را نو می کرد و گاوها را نوازش می داد ؟!  ...

ملحفه ی روی صورت مادر را کنار زد . نور شمع ، قشنگش کرده بود ! لبخندی در چهره اش پنهان بود ! از جنس لبخندی که وقتی به مادر قول داده بود  بدهکاری هایش را می دهد ، تحویلش داده بود . احساس می کرد از مادر شکست خورده است ! همیشه مادر بود که مهربانی می کرد ! چه غروری در مژه هایش بود ! ...

***

سرمای قبرستان روی شانه های زن سنگینی می کرد ، دوست همیشگی مادر بود . از پسر سربازش پرسید . در زاهدان خدمت می کرد . تنهایی در چشم های زن ، دودو می زد .

ـ انتقالی نگرفت ؟!

ـ پول می خواهند ! ... دویست هزار تومان !

ـ چه قدر کم داری ؟!

ـ صد هزار تومان ... خدا رحمت کند مادر جانت را ... قرار بود برای من فراهم کند !

حالا دلیل بدهکاری زیاد مادر را می فهمید ... صد هزار تومان را به زن  داد . بدهکاری های مادر را صاف کرده بود . اما عقده ای هم چنان در دلش سنگینی می کرد .

مادر با روزگار دست به یکی کرده بود و شوخی هولناکی با او کرد بود . لبخند نهایی مادر این را می گفت . فقط ده هزار تومان از پول جایزه باقی مانده بود اما با هر پولی که می داد ، عوض آن که آتش درونش را خنکایی باشد ، هیزمی می شد و زبانه اش را بلندتر می کرد .

... در شهر به هر گدایی که می رسید پول درشت می داد : پانصد تومان ... هزار تومان ! ...

ولی نه ! روزگار کار خودش را کرده بود . معجزه تبدیل به آینه ی دق شده بود . دیگر پولی نداشت ، حتی برای یک استکان چای در قهوه خانه !

زیر راه پله های دفتر روزنامه ایستاد تا آبدارچی سر برسد و یک استکان چای از او بگیرد . عجله داشت . داستانی درونش جوانه زده بود . سابقه نداشت پی در پی داستان بنویسد . اما باید می نوشت . باید برای همیشه می نوشت . حالا معنی لبخند نهایی مادر را می فهمید : او با مرگش سور زده بود . کارگاه درون مرد راه افتاد . احساس می کرد برای همیشه و به طور شگفت انگیزی می توانست بنویسد ! ... باید پول به دست می آورد تا آن عقده ي آن تشنگی همیشگی برای کمک به مادر را با کمک به دیگران ، پاسخ می داد !  / پايان


ایرج فلاح آهي دشتي
 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]