ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

خنده و تاریکی
خنده و تاریکی چه کسی می توانست به او کمک کند ؟ این سوالی بود که به همین روشنی در ذهنش شکل گرفت و او جوابش را قاطع و روشن یافت : هیچکس. این به هیچ وجه یک اصل تردید ناپذیر را رد نمی کرد که : باید کاری کرد. ساعت مچی اش را باز کرد ، لباس هایش را کند و به زیر رو انداز رفت . ....
تعداد مشاهده : 1642 -  چهارشنبه، 14 بهمن 1388  12:30:45

خنده و تاریکی

 سید هادی رضویان

چه کسی می توانست به او کمک کند ؟

این سوالی بود که به همین روشنی در ذهنش شکل گرفت و او جوابش را قاطع و روشن یافت :  هیچکس.

این به هیچ وجه یک اصل تردید ناپذیر را رد نمی کرد که :   باید کاری کرد.

ساعت مچی اش را باز کرد ، لباس هایش را کند و به زیر رو انداز رفت .

همه چیز از صبح شروع شده بود . صبح روز جمعه، چه کسی فکر می کرد در ادامه روزی آن چنان معمولی و آرام همه چیز . . .  از صبح شروع شده بود . صبح جمعه برای او به عنوان کارمندی ساده روز خاصی بود . روز رسیدگی به کارهایی ساده و اتفاقاً کاملاً سرگرم کننده و لذت بخش . در اتاقی که به کمک دو دیوار کوتاه و چند دیوار بلند ، متعلقاتی مثل حمام ، دستشویی و آشپزخانه را در خود جای داده و لاجرم نام خانه را به  خود گرفته بود .

روی دیوارهای اتاق جا به جا تابلوهایی از نقاشی های مورد علاقه اش نصب کرده بود . همه این ها به علاوه آینه ای که روی ستون کنار پنجره نصب کرده بود، به او احساس لذت و امنیتی وصف ناشدنی و کاملاً منحصر به فرد می داد . آینه را بدون موج و با اندازه ای مناسب انتخاب کرده بود . وقتی جلوی آینه می ایستاد با کمک نوری که از پنجره روی صورتش می افتاد . کمترین نشانه های ناآراستگی را هم می توانست تشخیص دهد .

صبح حمام کرد . همانطور که همیشه دوست داشت . مناسب یک صبح جمعه تابستانی . حوله کلاه داری که برای ارضا حس بی لباس گشتن در خانه خریده بود، پوشید و کمرش را محکم کرد . کلاه را روی سرش گذاشت و با نوک انگشتان به آرامی شروع به خشک کردن موهایش کرد . و همانطور آرام آرام به آینه نزدیک شد .

رادیو از صبح روشن بود . به زحمت آن را روی موج ناصافی تنظیم کرده بود . که معمولاً برنامه طنزی پخش می کرد . برنامه ای نه چندان پرمایه که عموماً با موسیقی  و ادا و اطوارهای صوتی مجریان چیزی جر لبخندی کم رنگ نصیب او نمی کرد . اما این برنامه به طرز جالبی جزء لاینفک کارهای جمعه اش بود .

خودش را در آینه برانداز کرد . همیشه احساس می کرد بیشتر از سنش نشان می دهد . و این فکری بود که نوعی دل تنگی مداوم و خفیف را در او ایجاد می کرد . مجریان برنامه به شدت مشغول ادا و اطوارهای صوتی بودند . برای این که لااقل بخشی از مطالب کاملاً تکراری  و بی مزه شان را با رنگ و لعابی دیگر به خورد شنوندگان بدهند . تا شنوندگان به هر دلیلی که شده لبخند بزنند . فقط کافی بود که این لبخند برای برنامه آن ها باشد .

چیزی به خشک شدن کامل موهایش نمانده بود . یک مرتبه صدای رادیو قطع شد . کاملاً روشن بود که علت آن نقص فنی نبود . بلکه به خاطر سکوت عمدی مجریان برنامه بود . به رادیو نگاه کرد . بی اختیار خودش را مخاطب آن سکوت یافت . به نظر می رسید . بعد از آن سکوت خبری مهم و احتمالاً فاجعه آمیز پخش خواهد شد .

سعی کرد خودش را آماده شنیدن کند . هرچند خبر مستقیماً به او مربوط نمی شد ولی قطعاً به عنوان شنونده سهمی از آن داشت . بعد از چند لحظه مجری بر نامه همچون شاعران درباری شروع به خواندن شعری کرد . در رثای مهمانی که حضور او جریان عادی برنامه را تغییر داده بود . مهمانی که حضورش در برنامه ظاهراً مجریان را بسیار هیجان زده کرده بود .  هیجانی که رفته رفته به او نیز سرایت می کرد . به طوری که انگشت هایش کاملاً متوقف شده و موهایش نیمه خشک زیر کلاه مانده بود .

گرچه به نظر می رسید بازار گرمی مجریان قدری به طول انجامیده  اما این چیزی از شوقی که شناختن مهمان برانگیخته بود ، کم نمی کرد . مجریان آرام آرام مخاطبان را آماده شنیدن نام مهمان ویژه خود می کردند . ضربان قلبش آشکارا بالا رفته بود . حالا دیگر فقط به رادیو نگاه می کرد . مجری اصلی صدایی صاف کرد و گفت : و اینک مهمان ویژه ما جناب حاجی ارزونی .

بعد از این جمله صدای تنبکی که مرسوم این نوع برنامه ها بود بلند شد  و «حاجی ارزونی» شروع به خواندن شعری در فراق و وصل خود نمود . حس گنگی در وجودش شکل گرفت . حسی که درست نمی شناخت . چیزی بود که انگار از درونش می جوشید و بالا می آمد . آنقدر که راه گلویش را گرفت و با خنده کشدار و با صدایی آزاد شد . خنده ي پر دامنه اش دیری نپایيد . کسی که آن طور قهقه می زد به هیولایی می مانست که از هر جهت حالش را به هم می زد . تأثیر آن چهره ي کریه به قدری بود که سریعاً خنده اش قطع شد . و قیافه ای کاملاً جدی به خود گرفت . و همان چهره خوب و دوست داشتنی همیشگی را دید . می شد دوباره امتحان کرد . قهقه ای تصنعی سر داد . بی درنگ همان چهره ظاهر شد . چهره ای که مطمئناً از ان خودش بود . به سرعت از آیینه دور شد و روی تخت نشست .

ساعت مچی اش را روی زمین گذاشت و رو انداز را تا زیر چانه اش بالا کشید و به تکرار آن چیزی پرداخت که بارها در ذهنش مرور کرده بود . نتوانست توی تختخواب بماند . مثل این که چرا تا آن موقع هیچکس متوجه این موضوع نشده بود ؟ یا این که چند بار اینطوری خندیده و با وسواس به مرور واکنش دیگران پرداخت ؟! با توجه به دوری چندین ساله از خانواده که البته جز چند نفر از درجه دومی هایش را نداشت، جستجویش را بیشتر به دوستان و همکاران معطوف کرد . ولی بی فایده بود . فکر کرد که اصلاً چه کسی به خندیدن کارمندی بسیار ساده و بدون روابط عاطفی هدفمند اهمیت می دهد . احتمال موج دار بودن آینه هم کاملا ً منتفی بود .

چرا که آن را با گرفتن آدرسی دقیق و با وسواس کامل انتخاب کرده بود . با تکرار چندین و چندباره ي این سوالات چیزی جز ملال خاطر بیشتر دستگیرش نشد . پس تصمیم گرفت تلاشش را به یافتن راه حل معطوف کند تا شک کردن در صحت و سقم موضوع . یأس شدیدی تمام وجودش را فرا گرفت . طوری که برای لحظاتی قدرت حرکت کردن را هم نداشت . یأس از به خطر افتادن یکی از مهمترین مواهب طبیعی و یکی از اهرم های مهم حفظ سلامتی . اهمیتی که انگار تازه برایش ملموس شده بود . این یأس بعد از بررسی چند راه  حل بیشتر شد . مثل افزودن گونه ي مصنوعی و یا جراحی پلاستیک بینی یا سایر قسمت های صورت . هربار سعی کرد خودش را بی طرفانه با گونه هایی برجسته تر و یا بینی کوچک تر مجسم کند . ولی انصافاً تأثیری نداشت . چرا که این زشتی از کلیتی غیرقابل تجزیه در ترکیب صورتش نشات می گرفت . علیرغم توان بالایی که در تجزیه و تحلیل وقایع برای خود قایل بود ، کماکان خود را در حل این مشکل ناتوان می یافت . اجالتاً نخندیدن تنها راه باقی مانده و دم دستی بود . هم برای به صفر رساندن احتمال کشف این موضوع توسط دیگران . هم برای جلوگیری از نفرتی که با تکرار این صحنه در مقابل آیینه می توانست از خودش پیدا کند و کارش را به جاهای بدی بکشاند . این راه حل خود دردی جانکاه بود . حتی برای آدمی نه چندان خنده رو . در حالی که به موقتی بودن این راه حل اذعان داشت و آن را چند بار هم با صدایی حلقومی بیان کرد و با امید به تاثیر فزاینده آرام بخشی که خورده بود، دل به خواب سپرد.

هفته ای گذشت با روزهایی مملو از مراقبت و وسواس در دوری جستن از موقعیت های خنده آور و حتی پرهیز سخت گیرانه از لبخندهایی رسمی و اداری که در واقع یک نوع ژست  محسوب شده ولی ممکن بود کوره راهی به قهقه باز کند . ظاهراً همه چیز در کنترل او بود . و همه چیز به روال عادی خود نزدیک می شد . گذر پرشتاب زمان که او را شگفت زده نیز می کرد آرام آرام میان او و آن جمعه ( که هنوز اسمی مناسب برایش پیدا نکرده بود ) فاصله ای معنی دار و اطمینان بخش می انداخت . اما علیرغم گردش منظم چرخ ها و چرخ دنده ها ( خودش هم علت تمایلش به تشبیه زندگی به ماشین را درست نمی دانست ) انگار یک جای کار ایراد داشت . ایرادی که با گذشت زمان به طور خزنده و مرموزی بر یک نوع عملکرد کاملاً خاص از وجود او تاثیر می گذاشت . و این موضوع علی رغم ظاهر گنگ و نامعلومش رفته رفته موجب بروز نگرانی تازه ای شده بود . برایش روشن شده بود که نخندیدن با آن وسواس و سخت گیری مثل از دست دادن پا یا دست و غیره نبود که با گذشت زمان با آن تطبیق حاصل شده، عوارضش کنترل گردد  و این به شدت نگرانش می کرد .

خدشه دار شدن کنترلی که بر تمام ارکان و سیستم زندگی خود داشت چیزی بود وحشتناک و رعب آور . درست مثل همان چهره کریه که در آن جمعه کذایی در آیینه دیده بود .

پس یافتن مسکنی جدید برای دردی که تازه داشت شروع می شد و می توانست او را به فریادی جانکاه برساند، ضروری به نظر می رسید . دیگر خودش را استاد مدیریت این نوع بحران ها می یافت .

شب بود . از آن شب های بدون مهتاب . که از قضا خاموشی تیر برق کوچه هم بر تاریکی می افزود و احتمال تلاش کور سویی را هم به صفر می رساند . پرده ها را کاملاً جلو کشید . آنقدر که حتی دیدن تاریکی مطلق بیرون هم دیگر امکان نداشت . دکمه ضبط را زد . صدایی بلند شد . دراز کشید و رو انداز را تا سینه بالا آورد . گوینده کارش را از لطیفه های سبک آغاز کرد . درست مثل یک تمرین واقعی ورزشی . بعد لطیفه های خنده دارتر. تا رساندن شنونده به قهقه ای مهار نشدنی . حتی با لطیفه هایی غیر اخلاقی و شرم آور . از آن ها که آدم فقط می تواند جرات شنیدنش را داشته باشد . گاه و بیگاه ضبط را برای مرور بعضی لطیفه های سنگین تر و تکمیل ظرفیت خنده قطع می کرد . بعد از ساعتی برنامه تمام شد . حالا او مانده بود و احساس شعف برخورداری از تمامی مواهب طبیعی به نحو مطلوب ، احساس یک گرما و نرمی دلچسب در عضلات صورت ، مرتب کردن رو انداز تا زیر چانه و داشتن خوابی راحت. / پايان



سید هادی رضویان
 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]