ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

داستان كوتاه
ثانيه­هاي صفر
ثانيه­هاي صفر ـ ... ديگه خسته شدم، ديگه نمي­تونم ... هيچ رمقي برام نمونده ... . خدايا کمکم کن ... نجاتم بده ... خسته شدم ... خسته ... .
تعداد مشاهده : 1619 -  چهارشنبه، 14 بهمن 1388  12:34:39

ثانيه­هاي صفر

 

ـ ... ديگه خسته شدم، ديگه نمي­تونم ... هيچ رمقي برام نمونده ... . خدايا کمکم کن ... نجاتم بده ... خسته شدم ... خسته ...  .

در پيچ و تاب كوه­هاي غرب گم شده بود. تک و تنها. از شدت درد به خودش مي­پيچيد. زمين­گير مي­شد. پاي چپش را بغل مي­کرد و دندان­هايش را روي هم مي­فشرد. چفيه­ دور ران پاي چپش را باز مي­كرد و محکم­تر گره مي­زد، اما  نمي­توانست جلوي خون­ريزي را بگيرد. مي­خواست بنشينند و سيرِ سير استراحت کند، اما وحشتِ سردرگمي و سکوت کوهستان او را مجبور مي­کرد تا برخيزد و به تلاش خودش ادامه دهد.

از فراز تپه­اي به سختي بالا مي­رفت تا آن طرف تپه را بپايد، شايد سنگري، ده کوره­اي، قرارگاهي يا آدمي را ببيند و خودش را نجات دهد، اما جز درّه­هايي که تودرتوي هم پيچ مي­خوردند و لابه لاي    کوه­هاي روبه­رو گم مي­شدند، چيزي پيدا نبود:

ـ اَه، لعنتي... آخه اين­جا کجاست .... آهاي .... ي ... ي ... کسي اين جاها نيست ؟... آ ... ها ... ی ... .

کمي نفس مي­گرفت، با يك جان كندني از روي تپه پايين  مي آمد. زمين مي خورد. نفسش بند مي آمد تا دردش را بخورد و خودش را جمع و جور كند. برمي­خاست. پاي چپش را به دنبال خودش مي­کشيد. سعی می­کرد تا خودش را بر فراز تپه­اي ديگر که چند متر آن طرف­تر قد کشيده بود، برساند. مي­خواست از غروب، از تاريکي جلو بزند و پيش از فرا رسيدن شب، به جايي، به آبادیی برسد.

بعد از چندبار زمين خوردن و برخاستن، توانست خودش را  به دامنه­ي تپه­ی نسبتاً بلند كه شيب تندي هم داشت، برساند. احساس مي­کرد چشم­هايش سياهي مي­روند. پيش از آن که بيافتد، تعادلش را حفظ کرد و به صخره­ي ستبري تکيه داد و نشست. اسلحه­اش را کنار دستش روي زمين رها کرد. قمقمه­ را بيرون کشيد. لبي تر كرد. يک مشت آب هم به روي صورتش پاشيد. سرحال­تر شد. چشم­هايش را برای چند ثانیه بست. نفسي گرفت. وقتي چشم باز كرد به نظرش رسيد كه هنوز تا پايان روز مقداري مانده، و نبايد نااميد شود. قمقمه را تکان داد تا مقدار آب آن را اندازه بگيرد. فكر كرد که دو سه جرعه آب بيشتر ندارد. دمق شد: 

ـ خدايا خودمو به تو ميسپارم ... نجاتم بده.

پاي چپش را جابه­جا کرد. لخته­هاي خشک شده­ي خون، روي شلوارش تا گردنه­ي پوتين به چشم مي­خورد:

ـ با اين پا چي­کار کنم؟ ... اگه جايي­رو پيدا نکنم، تا صبح تلف مي­شم ...  حتی اگه بتونم از دست حيووناي درنده­ جون سالم در ببرم.

بغض راه گلويش را بسته بود. احساس كرد كه  خيلي تنها و بي­كس است. قدري در خودش فرو رفت. سر و صداي سقوط خرده­سنگي او را به خودش آورد. سعي كرد تا حال و هواي خودش را به دست بگيرد. به خودش اميد داد كه بعد از قدري استراحت مي­تواند به تلاشش ادامه دهد. اما هيچ قصد نداشت که بخوابد. مي­دانست که به خاطر خستگي و بي­حالي مفرطي كه در تمام جسم و روحش چنگ انداخته اگر خودش را رها كند به خواب عميقي فرومي­رود و ممکن است در خواب به خاطر خون­ريزي زيادي كه داشته، به حالت اغما برود. تازه نمي­خواست روشنايي روز را براي پيدا کردن جايي مناسب از دست بدهد.

چشم­هايش را روي هم نگذاشت. مطمئن بود كه نمي­تواند خودش را بالاي تپه­اي برساند كه با هزار جان­كندن هنوز به وسط آن نرسيده بود. فكر كرد كه بايد يه چيزهايي در مورد خودش بنويسد و بگذارد سر جيبش. تازه يه اين طريق، هم مي­تواند خودش را سرگرم كند تا نخوابد و هم كمي استراحت كند تا شايد فكر تازه­اي به خاطرش برسد يا ... . از كوله­پشتي­اش يک قلم و کاغد يادداشت بيرون کشيد و خودش را مشغول نوشتن کرد. ابتدا  مهم­ترين مطلبي كه فكر مي­كرد بايد بنويسد را نوشت:

اين جانب اسدالله يوسفيان حميدآبادي، فرزند يدالله، سرباز تکاور ارتش جمهوري اسلامي ايران،  لشکر 21 حمزه، اعزامي از ساري و متولد 1341. محل خدمت شیاکو.

نمي­دانم اين­جا کجاست. لابه­­لاي کوه­هاي غربِ کشور عزيزم ايران و يا شايد شرق کشور بعثي عراق. فقط تنها چيزي که مي­دانم اين است که ديشب در يک عمليات ايزايي، هم از طرف عراقي­ها و هم از طرف کومله­ها کمين خورديم. بچه­ها تار و مار شدند.

چشم­هايش بسته مي­شد و سرش آرام به سمت زانو خم مي­شد. از چُرت مي­پريد و سرش را تکان مي­داد و قلم را روي کاغذ    مي­سُراند: 

نمي­دانم غير از من چند نفر توانستند از مهلکه جان سالم به در ببرند. من در آخرين لحظه­هاي گريز از درّه­اي که در آن از روبه­رو و پشتِ ­سر محاصره شده بوديم، تير خوردم. گلوله، ران پاي چپم را تا استخوان شکافت. نمي­دانم چه طور از آن مهلکه نجات يافتم. فقط مي­دانم تا آلان که اين گوشه از کوهستان­هاي مرزي افتاده­ام، کشان، کشان و نفس زنان راه رفتم. همين حالا هم هي سرم گيج مي­رود. هي چشم­هايم سياهي مي­روند و گاهي احساس تهوع    مي­کنم.

سرعت نوشتنش کند مي­شد. کند و کندتر تاجايي که دست راستش  از روي زانويش ليز خورد و افتاد پايين. چرتش پريد. نگاهي به اطراف کرد. چيز تازه­اي ديده نمي­شد. با آب قمقه دستانش را مرطوب کرد و وقتي به چشم­هايش  مي­ماليد، تکرار  مي­کرد:

ـ بايد بنويسم، نبايد بخوابم . . . نبايد بخوابم.

قلمش را از روي زمين برداشت و ادامه داد: 

تا فراموش نکردم  يکي ـ دو مطلب مهم را بايد بنويسم. ديشب موقع گريز از محاصره، پلاکم را گم کردم، نمي­دانم چطور؟ براي همين لازم  ديدم که مشخصاتم را به صورت دقيق در کاغذي يادداشت کنم و داخل جيبم بگذارم تا اگر خداي ناکرده دراين مکانِ ناملعوم کشته شدم، حداقل جسدم به زادگاهم و به آغوش خانواده­ام بازگردد.از نيمه شب ديشب تا الآن يکسره از شکاف ران پاي چپم خون مي­رود. به نظر مي­رسد هنوز تا غروب دقايقي مانده. خودم را به دامنه­ي تپه­ بلند و شيب­داري رساندم تا شايد از خطر برخي حيووناي درنده در امان باشم. خدا کند پيش از فرا رسيدن شب آن­قدر رمق داشته باشم که جايي يا کسي را ... .

باد از فراز کوهستان به سمت فرو دست دره چرخش پيدا کرده بود. اسدالله که با دست­هاي بي­رمقش قلم را روي کاغذ يادداشت مي­لغزاند، درنگ کرد. وزش باد را روي گونه­هاي خودش حس کرد. سرش را از روي کاغذ برداشت و در حالي که اطراف را نگاه مي­کرد با خودش گفت:

ـ به ما ياد دادند که هرگاه نسيم کوهستان از بالا به پايين  مي­وزد، يعني روز به پايان خود نزديک مي­شود.

اسدالله اين نکته­ي مهم را هم مي­دانست که پايان يافتن روز در کوهستان به خاطر وجود ارتفاعات و پنهان شدن خورشيد پشت کوه­ها، بسيار زودتر اتفاق مي­افتد.

براي لحظه­اي کاغذ را روي ران پاي راستش رها کرد. خواست لبي تَر کند.

باد، خيلي آرام کاغذ يادداشت او را برداشت و در هوا چرخاند و چرخاند و چند متر آن طرف­تر، پايين تپه­اي که در دامنه­ي آن نشسته بود، روي سنگ­ريزه­ها رها کرد.

اسدالله تا به خودش بيايد و کاغذ يادداشتش را از دست باد بغاپد، دير شده بود. قمقمه از دستش افتاد و چند جرعه آب آن هم روي زمين ريخت.

نيروي او تحليل رفته بود. قدرت بلند شدن نداشت. خواب و خستگي و درد به او فشار مي­آورد. نفس عميقي کشيد. سعي کرد تا به سمت کاغذ برود. با دست چپ زير زانوي پاي زخمي­اش را گرفت و با تحمل درد، خيلي آرام پایش را بلند کرد و با دست راست در سراشيبي تپه خودش را به سمت پايين سُراند. کاغذ يادداشت در کف دره به آهنگ باد مي­رقصيد.

يکي ـ دو متري از اسلحه، قمقمه و تخته سنگ فاصله نگرفته بود که تعادلش به هم خورد و غلت­زنان به سمت پايين دره سقوط کرد.

باد شديدتر شد و کاغذ يادداشت دورتر و دورتر.

اسدالله از حال رفت. مدتي گذشت تا کمي نيرو در او جمع شد. وقتي چشم باز کرد، روشنايي، آخرين لحظاتش را در کوهستان سپري مي­كرد. خواست به سمت صخره باز گردد، اما رمقي در خود نديد. به پشت دراز کشيد. به آسمان نگاه کرد، به فراز قله­هايي که تا دل آسمان قد کشيده بودند و در تاريک و روشن انتهاي روز به خاطر ابرهاي خاکستري و آبستن کوهستاني که به تازگي اطراف آن­ها را گرفته بودند، به سختي ديده مي­شدند. به اين فكر كرد که تنها يک راه براي شناساندن خودش دارد.

انگشت سبابه­ي دست راستش را با زحمت به محل بريدگي ران پای چپش ماليد. انگشتش را به خون تازه­اي كه از رانش جاري بود، آغشته کرد و سعي کرد روي پيراهنش بنويسد:

اسدالله يوسفيان.

هنوز نوشتن او به حرف دال کلمه­ي اسدالله نرسيده بود که فضاي تاريک کوهستان با جهيدن برقي روشن شد و  ثانيه­اي بعد صداي رعد، کوهستان را لرزاند و پشت­سر آن، قطرات باران آرام آرام باريدن گرفت و خون­نوشته­ي روي پيراهن اسدالله شسته ­ مي­شد.

دست از نوشتن برداشت و همچنان که به انتهاي آسمان خيره شده بود، با خود انديشيد:

ـ چه طورخواهد شد؟ چند ساعت ديگر مي­تواند زنده باشد؟

چشم­هايش را بست. قطرات اشک از گوشه­ي چشم­هايش روی سنگ­ريزه­هاي زير سرش می­چکید.

به تاريکی که بلندي­های بالای سرش را احاطه کرده بود، خيره شد. لبخند تلخي روی لب­هایش نشست:

وقتي آدمي به صفر مي­رسد، به زمان هيچ، مکان هيچ، همه­جا هست، ... بدون آن که به زادگاهم بازگردم، خواهرم را درآغوش مي­کشم، ... مادرم را مي­بوسم...  .

اسدالله به سختي نفسي تازه کرد. چشم­هايش را روي هم گذاشت، لب­هايش را ­مکيد و آرام و سخت آخرین جملاتش را زمزمه کرد:

ـ زمان صفر ...  زمان هيچ ...  مکاني که همين­جاست، همين جايي که هيچ­­جا نيست. / پايان

 



ابراهيم باقري حميدآبادي
 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]