ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

داستان فراخوان
شب تشنج
شب تشنج با زنگ تلفن ازخواب بیدارشدم و به خاطر ازخواب پریدن ناگهانی و یا به دلیل سکوت سنگینی که بر همه جا حاکم بود به نظرم آمد که زنگ تلفن صدایی ازحد معمول طولانی تر و بدشگون و نفرت انگیز دارد. چراغ را روشن کردم. رفتم تا جواب بدهم. هوا سرد بود. متوجه شدم که اسباب و اثاثیه های منزلم عمیقاً در یک شب زمستانی غوطه ورند. آن حس مرموز سرشار از وقوع حادثه........
تعداد مشاهده : 1457 -  چهارشنبه، 14 بهمن 1388  12:42:09

شب تشنج

 

 با زنگ تلفن ازخواب بیدارشدم و به خاطر ازخواب پریدن ناگهانی و یا به دلیل سکوت سنگینی که بر همه جا حاکم بود به نظرم آمد که زنگ تلفن صدایی ازحد معمول طولانی تر و بدشگون و نفرت انگیز دارد. چراغ را روشن کردم. رفتم تا جواب بدهم. هوا سرد بود. متوجه شدم که اسباب و اثاثیه های منزلم عمیقاً در یک شب زمستانی غوطه ورند. آن حس مرموز سرشار از وقوع حادثه........

و با بیدار شدنم غافلگیرشان کرده ام. به هرحال فوراً فهمیدم که یکی از آن شب های بسیارمهم است. از آن شب های بسیار عمیقی که به ندرت پیش می آید. در این نوع شب ها سرنوشت بی آن که انسان بداند یک گام به پیش برمی دارد..... الو تویی؟ ..... خب! می خواهم بدونم که....... صدای آن طرف آشنا بود اما با این خواب آلودگی نمی توانستم آن رابشناسم. قطعا یک دوست بود. اماهنوز او را تشخیص نداده بودم. همان عادت نفرت انگیز آن هايی که اسم خودشان را زود نمی گویند. بدون این که حتی به کلماتش توجه کنم حرفش را قطع کردم: نمی تونستی فردا تلفن کنی. می دونی ساعت چنده؟

جواب داد: یک. یک نیمه شب.

انگار تا همین جایش هم خیلی گفته باشد سکوت طولانی کرد.

راستش من هرگز در بیداری به اعماق چنین شبی وارد نشده بودم و احساس دلشوره می کردم. پرسیدم: چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟

او جواب داد: هیچی... انگار دستپاچه بود. بعد ادامه داد: زیاد مهم نیست. معذرت می خوام وگوشی را گذاشت.

چرا این موقع تلفن کرده بود و اصلا کی بود؟ حتماً یک دوست یا یک آشنا بود. یا شاید هم یکی از همکاران اداره ی ساواک؟

اما دقیقاچه کسی؟ نمی توانستم او را بجا بیاورم!

داشتم دوباره به رختخواب می رفتم که تلفن برای باردوم زنگ زد.

زنگی خشک تر و آمرانه تر. کسی دیگر، اما نه آن اولی. این را فوراً  فهمیدم: ..... الو تویی؟  آه، خیالم راحت شد..... یک زن بود.

این دفعه شخصی که پشت خط تلفن بود را شناختم. خانم ایلخانی. از همکاران اداری درسال های گذشته. منشی اتاق من بود که سال هادر اداره باهم کارکرده بودیم وآن طورکه معلوم بود شنیدن صدای من خیالش را خیلی راحت کرده بود.

اما چرا بعد از سه سال بازنشستگی از اداره ی ساواک و قطع ارتباط با من، با تلفنی چنین تشنج آور در دل شب برای من اعلام حضورکرده بود؟..... بی حوصله گفتم: چی شده خانم ایلخانی؟.  آیامی تونم پاسخ این سئوال رو بفهمم؟

خانم ایلخانی با صدای ضعیفی گفت: اوه، آقای حمیدی. یه خوابی دیده بودم. یه خواب خیلی وحشتناک. وحشت زده از خواب پریدم. نتونستم به شما فکر نکنم.

گفتم: چی شده. چه خوابی برای من دیدی؟ امشب تو نفر دومی! تو رو به جون هر کسی که دوست داری بگو چی شده؟

خانم ایلخانی جواب داد: منو ببخشین. می دونید که من چقدرخیالاتی ام. برو بخواب. نمی خوام باعث خواب زدگی تون باشم. خداحافظ. خداحافظ آقای حمیدی. و ارتباط قطع شد.

گوشی دردستم بود. در همان وضعیت درسکوت خانه باقی ماندم. دیوارهای اتاق با وجودی که چراغ ولامپ های برق به معمولی ترین وجه روشن شان کرده بود اما در نظر من عجیب به نظر می رسیدند. انگارکسی می خواست چیزی به من بگوید ولی حرفش را می خورد و بی آن که سردربیاورم آن موضوع سربسته باقی می ماند. احتمالاً این مسئله از عواقب ساده ی شب بود که من در واقع بخش کوچکی از آن را می شناختم. الباقی بسیار وسیع و نامکشوف...

و دفعات بسیار نادری که واردش می شدم کاملاً مرا دگرگون می ساخت. با وجود این آرامش و سکوت برقرار شد.

همسایه ها درخانه های شان کماکان در خوابی عمیق فرو رفته بودند. خوابی که ازسکوت دشت ممکن بود ژرف تر و گنگ تر به نظر برسد.

اما آن دو نفرچرا به من تلفن کرده بودند؟ آیا خبرهایی به آن ها رسیده بود که به من مربوط می شد؟ یا حس وقوع حادثه ای غیرمترقبه ازپیش؟ آن هم دراین اوضاع واحوال مملکت که هرلحظه احتمال سقوط نظام شاهنشاهی با همه ی دم و دستگاهشان می رفت. . .  ؟

شاید به قول خانم ایلخانی منشی دفتر من خواب هایی هشدار دهنده دیده بودند؟ بعد از این افکارسعی کردم خودم را جمع وجور کنم و با گفتن این که: همه چیز مزخرف است به رختخواب رفتم و با خوشحالی دوباره درجای گرم و نرم خودم خوابیدم.

چراغ بالای سرم را خاموش کردم و طبق عادت همیشگی ام به حالت دمرخوابیدم. چند دقیقه گذشت که باردیگرصدای زنگ تلفن به صدا درآمد. خیلی بلند. احساس کردم صدای زنگ تلفن از پهلو وارد بدنم شده و از ستون فقراتم بالا رفته است.

بنابراین برایم اتفاقی افتاده بود و یا داشت می افتاد و برای وقوع آن در ساعتی به این دیری می بایست موضوعی ناگوار باشد. موضوعی دردناک یابی شک بد.

قلبم باز درسینه شروع به تپیدن گرفت. دوباره چراغ را روشن کردم. سعی داشتم صدایم را عصبانی از پشت خط تلفن نشان بدهم. ازاین رو بعد از برداشتن گوشی با صدای غضبناکی گفتم: بله.

ولی در همان لحظه فکرکردم برعکس طنین صدایم خیلی گرفته و لرزان هست. برای بار دوم پرسیدم: بله.

جوابی نشنیدم و کسی که پشت خط بود ارتباط را قطع کرد و بوق های مکرر به گوشم خورد. گوشی را سرجایش گذاشتم. بی درنگ به سمت تخت حرکت کردم ولی این بار صدای زنگ درخانه بلند شد. با احتیاط کامل به طرف در رفتم. کمی دولاشدم و نگاهی به دریچه ی کوچک در که از آن می توانستم بیرون را نگاه کنم انداختم.

در راهروساختمان کسی نبود و کنار پله ها روی دیوار نور ضعیف و ناچیز و یاس آوری سوسو می زد. نوری که غالباهنگام برگشتن ازاداره به خانه دراکثرشبهاباآن سنگینی زندگی رااحساس میکردم.

چیزی نبود. سر و صدایی شنیدم که از آن طرف پله ها یا از پله های بالایی نمی آمد بلکه از پايین و احتمالاً پارکینگ ساختمان بود.

در را بازکردم. مثل این بود که چیز بسیار سنگینی را با زحمت و مرارت زیاد در گذرگاهی تنگ و باریک بکشانند. صدا گویی از اصطکاک ناشی می شد یا شاید من از روی خواب پریدگی در اشتباه بودم. صدای غژغژهای بلند مثل موقعی که الواری درحال شکستن است و یا گازانبری اقدام به درآوردن دندانی می کند شنیده می شد. نمی توانستم بفهمم چیست؟ ولی حدس زدم به چیزی مربوط می شود که به خاطرآن به من تلفن شده و زنگ خانه ام را به صدا درآورده اند. در نیمه شبی چنین ظلمات و مرموز.

صدا به طورآزاردهنده ای نزدیکترمی شد. دراین حال متوجه همهمه ی زیاد اما بسیار آرامی که از پله ها بالا می آمدند شدم. نمی توانستم طاقت بیاورم. پله هاشلوغ شده بود. همسایه ها با پیژامه و حتی بعضی ها پا برهنه بیرون آمده بودند و به نرده ها تکیه داده و با دلواپسی پايین را نگاه می کردند. به رنگ پریده ی قیافه ها واضطراب شان که انگار از مسئله ای که من نمی دانستم چیست فلج شده بود توجه کردم. ترجیح می دادم در آن وضعیت با پیژامه ای که به پاداشتم از درخارج نشوم. از همین رواز لای در رو به یکی ازخانم های همسایه که به اتفاق بچه اش آن جا ایستاده بود کردم وپرسیدم: چه خبراست؟

زن سرش را با حالتی عجیب تکان داد وخیلی آهسته گفت: در طبقه ی بالا یکی از همسایه ها که تازه به این محل اومده بودند خودش رو کشته است..... بعد چند نفربه همراه برانکارد ازجلوی دربسرعت رد شدند وبه طبقه ی بالارفتند.

پس سروصداهابخاطراین مسئله بود. همسایه هابرانکارد راازپائین آوردند وبه خانه ی فردی که ازساکنین ساختمان بود و من نمی شناختم بردند. بعد از مطلع شدن این خبر یکی از همسایه ها زنگ خانه ی تمام ساکنین ساختمان را به صدا درآورد تا همه از این حادثه با خبر شوند. دقایقی سپری شد. برانکارد حامل جنازه از طبقه ی بالا به پايین آورده شد و از جلوی درِ خانه ی من گذشت. پارچه ای را روی جنازه انداخته بودند.

رو به یکی از آقایان همسایه کردم و به طورغیرارادی پرسیدم: اوهست؟ مرد گفت: پس می خواستی کی باشه.

من سئوال کردم: چرا خودشو کشت؟ مرد گفت: چرایش رونمی دونم ولی با طناب خودشو دار زد.

بعد درحالی که صورتش را نزدیک گوش من گرفته بود، به آرامی گفت: فکرکنم این یارو که خودشو کشت ساواکی بود........

مرد این را گفت و به سرعت به طرف پله های پايین ساختمان حرکت کرد. خواستم از مرد همسایه، فامیلی شخص مزبور را بپرسم اما عجله ي مرد در پايین رفتن از پله ها اجازه ي این کار را به من نداد.

صدای تاسف های خشک و بی نشاطی به گوش می رسید. جنازه  را داخل آمبولانس گذاشتند. بعد از پچ پچ های همسایه ها و خوشحالی پنهان شان از مردن شخص مزبور که در چهره ي شان به وضوح قابل رویت بود، سر و صداها بلندتر شد. احساس کردم سر و صدای همسایه ها غیر قابل تحمل است. ترجیح دادم چیزی از جزيیات شخصی که خودش را با طناب دار زده بود، نپرسم. در را بستم و از پشت، کلید قفل را انداختم. نمی دانستم چه کار بکنم. احساس می کردم خیلی سردم شده است. چند دقیقه پشت در ایستادم. سر و صدای درهم  همسایه ها و کنجکاوی آن ها رفته رفته کمتر شد. آیا شخص مزبور ساواکی بود؟ یعنی چی؟ دلم می خواست از تبادل خوشحالی های پنهان همسایه ها بابت مرگ شخصی که خودش را به دار آویخته بود، به سرعت غیرقابل تصوری دوری کنم. کمی از تردیدهای من به سردی گرايید.

شاید در این هنگام کسی مثل من فقط باید به خودش فکرکند و فارغ از این حادثه دوست داشته باشد از لبریزی این همهمه و مرگ مرد همسایه که گویا ساواکی هم بود واقعه ای خوشایند را در ذهنش ترسیم کند. به طور حتم همگان برای چند روز یا چند هفته ی آینده این جوردرگیری ها و شلوغ بازی هایی که این روزها درکوچه وخیابان ها جریان دارد را فراموش می کنند: یارو اگه ساواکی بود معلومه که کم آورد. از بابت این شلوغ بازی ها ترسیده و خودشو کشته. ولی من...من  که مثل اون یارو نیستم. اصلا من همیشه خودم بودم. تا چند وقت دیگه اداره دوباره سراپا می شه و من برمی گردم سرکار. آره بهتره که بی خیال این جریان ها باشم. تا چند ساعت دیگه حتی همین همسایه ها حادثه ی طبقه ی بالا هم از یاد شون می ره. بعدش چی؟ روسیاهیش برای زغال می مونه.

روی مبل یک نفره که در وسط اتاق قرار داشت نشستم. بعد ازدقایقی افکاردیگری به ذهنم هجوم آورد. احساس کردم حالم زیاد خوب نیست: اما نکنه..... نکنه که این موضوع..... خودکشی اون یارو... اون بالا... یه مسئله ی انحصاری فقط برای اون یارو که اون بالا خودشو قربونی کرد، نباشه.

بار دیگرصحنه ی بردن جسد روی برانکارد پیش چشمم مجسم شد: راستی اگه اون واقعاً ساواکی بود جای تأسف داره. یعنی چه خبرشده؟

چند روزه که خودمو توی این اتاق حبس کردم و از هیچی خبر ندارم. فکر می کردم این طوری برام بهتره. فقط هر روز صبح پیک حامل روزنامه بنابر وجهی که قبلا بابت خرید به اون ها پرداخت کرده بودم یک روزنامه رو از لای در به داخل خونه ام می اندازه و میره. چندتا از همکارانم هم وضعیت منو دارن. تا اوضاع روبه راه بشه.

خوابم پریده بود. روزنامه ای که روی میز بود را برداشتم و به آرامی مشغول ورق زدن شدم.

حواسم اصلاً به صفحات روزنامه نبود. و متوجه ی نوشته ها و خبرهای درج شده در داخل روزنامه نبودم.

جسد مرد که رویش پارچه سفیدی کشیده بودند و به آرامی از جلوی در منزل من رو به پله های پايین ساختمان منتقل کرده بودند، دائم جلوی چشمم بود.

همان طورکه روزنامه در دستم بود، بلند شدم و به طرف یخچال رفتم و یک جرعه آب نوشیدم. بعد دوباره روی مبل نشستم.

در این لحظه چشمم به خبری افتاد که در صفحه ی اول روزنامه به چاپ رسیده بود: آه آه........ آه آه آه........ شاه........ شاه رفت.

تیتردرشت و سیاهی بود: شاه رفت........

ناگهان به یاد تلفن ها افتادم. آه شاید حدسم درست باشد. آن هایی که برایم تلفن کرده بودند به طورحتم این خبر را در روزنامه خوانده بودند و تصور این امر را داشتند که شاید من..... که شاید من هم از این موضوع مطلع شده ام و در فکر پیداکردن چاره ای.....

اما ناکس ها هیچ کدومشون خبر مربوطه روپای تلفن اقرار نکردند. بله درست بود. اون یارو که امشب اون بالا خودشو حلق آویزکرده بود به طورحتم ساواکی بود..... او هم فهمیده بود.....

حالامتوجه ی به صدا درآمدن زنگ های امشب شدم.......... / پايان

 



محمد طالبي
 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]