ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

بخش چهارم :
تاريخ هنر اسلامي
بخش چهارم :تاريخ هنر اسلامي ارايه کننده: سحر ميرشاهي تاريخ‌ موسيقي‌ اسلامي‌ «موسيقي‌ نزد جمعي‌ چون‌ غذاست‌ و نزد جمعي‌ چون‌ دوا، و نزد جمعي‌ ديگر چون‌ بادزن‌ است‌» الف‌ ليلة‌ و ليلة‌ -18- گفته‌ي‌ كوتاه‌ فوق‌، كه‌ به‌ حق‌ مي‌تواند همچون‌ كتيبه‌اي‌ بر سر مدخل‌ اين‌ موضوع‌ قرار گيرد، يادآور آن‌ است‌ كه‌ طرز برخورد ملّتهاي‌ اسلامي‌ با هنر و با پيشه‌ي‌ موسيقي‌ تا چه‌ اندازه‌ با طرز برخورد ديگران‌ فرق‌ دارد؛ موسيقي‌ به‌ راستي‌ «چون‌ غذا»ست‌، چرا كه‌ هرگاه‌ غذاهاي‌ ديگر همگي‌ بي‌اثر بمانند اين‌ يكي‌ توان‌ مي‌بخشد. شما مي‌توانيد جزءجزء آثار يوناني‌ را در جستجوي‌ چنين‌ طرز برخوردي‌ از نظر بگذرانيد؛ اما جستجويتان‌ حتماً بيهوده‌ خواهد بود. موسيقي‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ كلمه‌ با فلسفه‌ي‌ يونان‌ بيگانه‌ بود. اريستوكسنوس‌ (= اريستوكسن‌) Aristoxenus البته‌ آن‌ را به‌ مطالعه‌ گرفت‌ .....
تعداد مشاهده : 2878 -  سه شنبه، 8 دي 1388  13:32:27

بخش چهارم :تاريخ هنر اسلامي

ارايه کننده: سحر ميرشاهي


تاريخ‌ موسيقي‌ اسلامي‌

«موسيقي‌ نزد جمعي‌ چون‌ غذاست‌ و نزد جمعي‌ چون‌ دوا، و نزد جمعي‌ ديگر چون‌ بادزن‌ است‌» 

الف‌ ليلة‌ و ليلة‌

-18- گفته‌ي‌ كوتاه‌ فوق‌، كه‌ به‌ حق‌ مي‌تواند همچون‌ كتيبه‌اي‌ بر سر مدخل‌ اين‌ موضوع‌ قرار گيرد، يادآور آن‌ است‌ كه‌ طرز برخورد ملّتهاي‌ اسلامي‌ با هنر و با پيشه‌ي‌ موسيقي‌ تا چه‌ اندازه‌ با طرز برخورد ديگران‌ فرق‌ دارد؛ موسيقي‌ به‌ راستي‌ «چون‌ غذا»ست‌، چرا كه‌ هرگاه‌ غذاهاي‌ ديگر همگي‌ بي‌اثر بمانند اين‌ يكي‌ توان‌ مي‌بخشد. شما مي‌توانيد جزءجزء آثار يوناني‌ را در جستجوي‌ چنين‌ طرز برخوردي‌ از نظر بگذرانيد؛ اما جستجويتان‌ حتماً بيهوده‌ خواهد بود. موسيقي‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ كلمه‌ با فلسفه‌ي‌ يونان‌ بيگانه‌ بود. اريستوكسنوس‌ (= اريستوكسن‌) Aristoxenus البته‌ آن‌ را به‌ مطالعه‌ گرفت‌، امّا رهيافت‌ او فاقد هرگونه‌ نشانه‌ است‌ از تمايلات‌ ذاتاً فلسفي‌ بود، بلكه‌ رهيافتي‌ يكسره‌ علمي‌ بود. درست‌ است‌ كه‌ فيثاغوريان‌ نخستين‌ بار طعم‌ موسيقي‌ را در مفهوم‌ معنوي‌ آن‌ به‌ دست‌ داده‌ بودند، اما اين‌ در گذشته‌هاي‌ مبهم‌ و دوردست‌ يونان‌ صورت‌ بسته‌ بود. آنچه‌ با سنجش‌ و ارزشيابي‌ يونانيان‌ درباره‌ي‌ اين‌ هنر سازگارتر است‌ همانا گفته‌هاي‌ آتينيوس‌ نوكراتيسي‌ Athenaeus of Naucratis (در حدود 200 ق‌.م‌.) است‌، و آن‌ گفته‌ها نيز جز سخنان‌ سرگرم‌ كننده‌ هيچ‌ نيست‌.

تفاوت‌ آراء درباره‌ موسيقي‌ در ميان‌ فقهاي‌ مسلمين‌

«اين‌ هنر... چراگاه‌ گوش‌ است‌ و علفزار روح‌ و سبزه‌زار بهاره‌ي‌ دل‌ و جولانگاه‌ عشق‌؛ راحت‌ دل‌ سوختگان‌ است‌ و همدم‌ تنهايان‌ و ساز و برگ‌ مسافران‌، و اين‌ همه‌ به‌ سبب‌ مقام‌ منيع‌ صوت‌ زيبا در دل‌ است‌ و

سلطه‌ي‌ آن‌ بر كلّ روح‌.» 


ابن‌ عبدربّه‌، العقدالفريد

-19- شخص‌ به‌ ناگزير در مي‌يابد كه‌ ميان‌ حالات‌ ملّتهاي‌ اسلامي‌ در امر سنجش‌ و ارزيابي‌ موسيقي‌ و حالات‌ ملّتهاي‌ يونان‌ و روم‌ در همين‌ امر چه‌ تفاوت‌ چشمگيري‌ وجود دارد. و مراد ما از موسيقي‌ آن‌ هنر است‌ كه‌ به‌ شريف‌ترين‌ عقول‌ در اسلام‌ مي‌تواند از فكر آكنده‌ و بدان‌ آراسته‌ باشد، و نيز مي‌تواند به‌ نوبه‌ي‌ خود فكر را بيارايد و تقويت‌ كند، و لذا مي‌تواند درك‌ و احساس‌ شود. هيچ‌ بياني‌ از اين‌ بينش‌ متعالي‌ درباره‌ي‌ موسيقي‌ يافت‌ نمي‌شود كه‌ بهتر از آن‌ باشد كه‌ در سخنان‌ اخوان‌ الصّفا آمده‌ است‌؛ اينان‌ كه‌ در سده‌ي‌ چهارم‌ / دهم‌ در دارالعلم‌ بصره‌ روزگار مي‌گذرانيده‌اند، از موسيقي‌ چنين‌ سخن‌ گفته‌اند كه‌ «هنري‌ است‌ برساخته‌ بين‌ آنچه‌ جسماني‌ است‌ و آنچه‌ روحاني‌». در نظر اين‌ فيلسوفان‌ متعالي‌ «همه‌ي‌ هنرها قالب‌ جسماني‌ دارند مگر هنر موسيقي‌ كه‌ مادّه‌ي‌ آن‌ از جوهر روحاني‌ است‌». و چه‌ شيرين‌ و دلپذير است‌ سخنان‌ همين‌ «اخوان‌» آنجا كه‌ زبان‌ به‌ ستايش‌ آن‌ نوع‌ موسيقي‌ مي‌گشايند كه‌ «دلها را نرم‌ مي‌كند و اشك‌ به‌ چشمان‌ مي‌آورد و ما را برمي‌انگيزاند تا از گناهان‌ گذشته‌ توبه‌ كنيم‌.» چه‌ خوب‌ به‌ ارزش‌ آن‌ نوع‌ الحان‌ واقف‌ بودند كه‌ «از درد بيماري‌ و رنجوري‌ مي‌كاهد» و آن‌ الحان‌ كه‌ در فضاهايي‌ اثر مي‌گذارد كه‌ «دلهاي‌ دردمند را آرامش‌ مي‌بخشد و اندوه‌ رنجديدگاه‌ را به‌ روزگار مصيبت‌ فرو مي‌كاهد». از جنبه‌هاي‌ باز هم‌ عملي‌تر آراء اينان‌ درباره‌ي‌ موسيقي‌ يكي‌ نيز درك‌ آنان‌ بود از آوازهايي‌ كه‌ «بار كارهاي‌ سنگين‌ و مسئوليتهاي‌ خسته‌ كننده‌ را از دوشها فرو مي‌گيرد». و ديگري‌ توجّه‌ آنان‌ به‌ آن‌ نوع‌ موسيقي‌ كه‌ «در عروسيها و جشنها، شادي‌ و خوشحالي‌ و لذّت‌ فراهم‌ مي‌آورد.» پس‌ حق‌ است‌ اگر بگوييم‌ اقيانوسي‌ از آثار راستين‌ در ستايش‌ موسيقي‌ از گذشته‌هاي‌ اسلامي‌ به‌ سوي‌ ما جاري‌ بوده‌ است‌، و در همان‌ حال‌ انبوه‌ شاعران‌ شيرين‌ترين‌ شعرهاي‌ خود را در بزرگداشت‌ موسيقي‌ مي‌سروده‌اند. 


از سوي‌ ديگر، در ميان‌ فُقهاي‌ اسلام‌ چه‌ بسيار بوده‌اند مردان‌ زهدپيشه‌ و شريفي‌ كه‌ موسيقي‌ را يكسره‌ لهو و لعب‌ مي‌انگاشته‌اند، سهل‌ است‌ كه‌ گاه‌ آن‌ را انگيزه‌اي‌ مي‌دانسته‌اند كه‌ شخص‌ را به‌ ارتكاب‌ اعمال‌ حرام‌ يا مكروه‌ وا مي‌دارد. در ميان‌ كساني‌ كه‌ اين‌ هنر آسماني‌ را مطرود مي‌شمرده‌اند افرادي‌ هم‌ بوده‌اند كه‌ خود در زمره‌ي‌ صادق‌ترين‌ مسلمانان‌ بشمارند، نظير ابن‌ابي‌الّدنيا (متوفّي‌ به‌ سال‌ 281/894) در كتاب‌ ذّم‌ الملاهي‌ ، يا شهاب‌الدين‌
الهيثمي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 973/1565) در كتابش‌ موسوم‌ به‌ كفّار الرَّعاع‌. چه‌ كسي‌ مي‌توانست‌ مخالفان‌ موسيقي‌ را ملامت‌ كند كه‌ صميمانه‌ معتقد بودند موسيقي‌ در زمره‌ي‌ محرّمات‌ قرار دارد، از آن‌ رو كه‌ حتي‌ اروپاي‌ مسيحي‌ هم‌ «شراب‌ و زن‌ و آواز» را با ملاهي‌ مربوط‌ مي‌داند. با اين‌ همه‌، اگر به‌ ديده‌ي‌ تحقيق‌ بنگيريم‌، بايد بگوييم‌ كه‌ مخالفتهاي‌ پرهيزگاران‌ مذهبي‌ در برابر سماع‌ و موسيقي‌ از هيچ‌ منطق‌ درستي‌ پيروي‌ نمي‌كند، چرا كه‌ در مثل‌، هنر خوشنويسي‌ را نمي‌توان‌ به‌ دليل‌ وجود سندسازان‌ جاعل‌ به‌ باد ملامت‌ گرفت‌، نه‌ نيز مي‌توان‌ فنّ محاسبي‌ را به‌ سبب‌ وجود مختلسان‌ دغل‌ محكوم‌ نمود. اينكه‌ كساني‌ موسيقي‌ را تنها بدان‌ دليل‌ ممنوع‌ كنند كه‌ با شراب‌ و زن‌ همراه‌ است‌، درست‌ به‌ همان‌ اندازه‌ غير منطقي‌ است‌ كه‌ في‌المثل‌، غذا و ميوه‌ را مطرود بدارند كه‌ چرا با شراب‌ و زن‌ ملازم‌ است‌. موسيقي‌ به‌ ذات‌ خود نه‌ خوب‌ است‌ و نه‌ بد، و حتّي‌ اگر با مي‌و معشوق‌ هم‌ همراه‌ شود، باز هم‌ نمي‌توان‌ درباره‌ي‌ آن‌ حكم‌ قطعي‌ صادر كرد و يا آن‌ را به‌ زشتي‌ منسوب‌ نمود. 


دلايل‌ علمي‌ برانگيختگي‌ موسيقي‌

-20- علي‌رغم‌ همه‌ي‌ جستجوها و پژوهشهايي‌ كه‌ كرده‌ايم‌، هنوز نمي‌دانيم‌ علّت‌ دروني‌ حالتي‌ كه‌ موسيقي‌ در شخص‌ برمي‌انگيزاند چيست‌. فارابي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 339/950) انكار مي‌كرد كه‌ موسيقي‌ بتواند هرگونه‌ حالتي‌ روحي‌ يا هر نوع‌ شور و هيجاني‌ در شخص‌ برانگيزاند. ظنّ او بر اين‌ بود كه‌ موسيقي‌ خود برانگيخته‌ي‌ شور و هيجان‌ و يا حالتي‌ روحي‌ خواه‌ در شخص‌ اجراكننده‌ و خواه‌ در شنونده‌ي‌ آن‌ است‌. ابن‌زيله‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌440/1048) نيز نظري‌ كمابيش‌ از همين‌ دست‌ داشت‌، مي‌گويد «هرگاه‌ صوت‌ به‌ تركيبي‌ آهنگين‌ و متناسب‌ آراسته‌ گردد، روان‌ انسان‌ را به‌ وجد در مي‌آورد... صوت‌ چون‌ بر اساس‌ آرايشي‌ مشخّص‌ و تصنيفي‌ شناخته‌ شده‌ با نغمه‌اي‌ زير يا بم‌ آغاز شود و رفته‌رفته‌ به‌ نغمه‌اي‌ بم‌ يا زير برسد، در آن‌ صورت‌ مي‌تواند با حالات‌ روح‌ انسان‌ پيوند بخورد. همچنان‌ كه‌ در موسيقي‌ يك‌ نغمه‌ به‌ نغمه‌اي‌ ديگر بدل‌ مي‌شود، روان‌ آدمي‌ نيز از حالتي‌ به‌ حالت‌ ديگر سوق‌ داده‌ مي‌شود. يك‌ تصنيف‌ بسا كه‌ روح‌ آدمي‌ را از ضعف‌ به‌ قوّت‌ مي‌برد، و تصنيفي‌ ديگر از قوّت‌ به‌ ضعف‌... پس‌ آن‌ تصنيف‌ كه‌ حاوي‌ اصواتي‌ معين‌ باشد، حاوي‌ كيفياتي‌ معيّن‌ نيز هست‌، و آن‌ كيفيات‌ در روح‌ اثر مي‌گذارند.» همه‌ي‌ اين‌ نكات‌ حتّي‌ بر فرومايه‌ترين‌ پژوهندگان‌ نيز البته‌ واضح‌ و مبرهن‌ است‌، اما هيچ‌ كسي‌ تاكنون‌ به‌ ما نگفته‌ است‌ كه‌ آن‌ «كيفيات‌» خود چيستند. فخرالدّين‌ رازي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 606/1209) در اين‌ باره‌ نظري‌ «امروزي‌»تر فراپيش‌ مي‌نهد، و نظر او چيزي‌ در اين‌ مايه‌ است‌ كه‌ مي‌گويد «در عالم‌ حيوانات‌ آواها در پي‌ اندوه‌ يا درد و يا شادي‌ به‌ وجود مي‌آيند، و هر يك‌ از آنها بر حسب‌ اين‌ موقعيتها از ديگر آواها متفاوت‌ است‌، يعني‌ يا زير است‌ و يا بم‌. پس‌ آن‌ آواها به‌ پيروي‌ از اصل‌ تداعي‌ با حالات‌ روحي‌ متفاوتي‌ پيوند مي‌خورند و همان‌ حالات‌ را در اشخاص‌ سبب‌ مي‌شوند. اين‌ است‌ كه‌ چون‌ آن‌ آواها را از نو توليد كنند، خواه‌ناخواه‌ حالات‌ روحي‌ مربوط‌ به‌ خودشان‌ را هم‌ در شخص‌ پديد مي‌آورند، كه‌ يا اندوه‌ است‌ يا درد و يا شادي‌». 


ابن‌ زبله‌ از چشم‌انداز صرفاً اسلامي‌ نيز نكته‌اي‌ را مطرح‌ مي‌كند كه‌ در خور ذكر است‌؛ مي‌گويد «آوا از دو جهت‌ در روح‌ اثر مي‌گذارد، يكي‌ بر حسب‌ تركيب‌ خاص‌ (يا محتواي‌ مادّي‌) آن‌، و ديگري‌ بر حسب‌ شباهت‌ آن‌ با روح‌ (يعني‌ بر حسب‌ محتواي‌ معنوي‌ آن‌).» و هجويري‌ (قرن‌ پنجم‌ / يازدهم‌)، عارف‌ ايراني‌، كساني‌ را كه‌ به‌ موسيقي‌ گوش‌ فرا مي‌دهند به‌ دو گروه‌ تقسيم‌ مي‌كند؛ آنان‌ كه‌ به‌ آواي‌ مادّي‌ گوش‌ مي‌سپارند و آنان‌ كه‌ محتواي‌ معنوي‌ آن‌ را مي‌شنوند. اين‌ عارف‌ مجذوب‌ بر آن‌ بود كه‌ آنان‌ كه‌ محتواي‌ معنوي‌ موسيقي‌ را مي‌شنوند، تنها به‌ درك‌ نغمات‌ مقامات‌ و ايقاعات‌ ره‌ نمي‌برند بلكه‌ به‌ درك‌ موسيقي‌ به‌ ذات‌ خود نائل‌ مي‌آيند. هم‌ او اصرار مي‌ورزد كه‌ چنين‌ سماعي‌ «متشكل‌ از شنيدن‌ هر چيزي‌ است‌ بدان‌ گونه‌ كه‌ آن‌ چيز هست‌، خواه‌ به‌ كيفيت‌ و خواه‌ به‌ نوع‌ و مقوله‌». اين‌ نظر اخير ما را به‌ هسته‌ي‌ مركزي‌ آموزه‌ي‌ صوفيان‌ رهنمون‌ مي‌شود كه‌ بنا بر آن‌، هرگاه‌ سماع‌ با اين‌ نوع‌ انضباط‌ معنوي‌ صورت‌ پذيرد، به‌ شور و جذبه‌ منتهي‌ مي‌شود و اين‌، به‌ نوبه‌ي‌ خود، به‌ تجلّي‌ حق‌ مي‌انجامد. آيا نه‌ شوپنهاور بود كه‌ عقيده‌ داشت‌ جهان‌ خود چيزي‌ جز موسيقي‌ در حال‌ تجلّي‌ نيست‌، و آيا اين‌ نه‌ همان‌ است‌ كه‌ اخوان‌ الصّفا در حدود هزار سال‌ پيش‌ آموزش‌ مي‌دادند؟ 


امام‌ محمد غزالي‌ بيش‌ از هركس‌ به‌ كنه‌ موسيقي‌ پي‌ برد

-21- از ميان‌ تمام‌ انديشمندان‌ عالم‌ اسلام‌ هيچ‌ كس‌ تا آن‌ جد به‌ قلب‌ مسئله‌ راه‌ نبرده‌ و در حلّ آن‌ استحكام‌ رأي‌ و شور و اشتياق‌ از خود بروز نداده‌ و از آن‌ رهگذر به‌ نتايج‌ استوار نرسيده‌ است‌ كه‌ امام‌ غزالي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 505/1111). چه‌ مؤثّر و نافذ است‌ سخنان‌ او آنجا كه‌ مي‌گويد «دلها و انديشه‌هاي‌ نهاني‌ معادن‌ اسرارند و مخازن‌ سنگهاي‌ گرانبها، و در ميان‌ آنها گوهرهايي‌ يافت‌ مي‌شود كه‌ همگي‌ چونان‌ اخگرانند نهفته‌ در دل‌ آهن‌ و پولاد... و كشف‌ اسرار آنها به‌ هيچ‌ راه‌ ديگر ميسّر نيست‌ مگر با جرقه‌ي‌ سماع‌، چرا كه‌ به‌ هيچ‌ طريقي‌ نمي‌توان‌ به‌ دلها راه‌ برد مگر از طريق‌ گوش‌... و سماع‌ حقا كه‌ محك‌ راستين‌ است‌، چه‌ همين‌ كه‌ روح‌ موسيقي‌ در كالبد دل‌ بدمد، هر آنچه‌ بر آن‌ مستولي‌ است‌، همان‌ را از آن‌ بيرون‌ مي‌آورد.» و اين‌ درست‌ همان‌ فكر غالب‌ در ذهن‌ ابوسليمان‌ داراني‌ (متوفّي‌ در حدود 205/820) است‌ كه‌ با قاطعيت‌ مي‌گفت‌ «موسيقي‌ و غنا آنچه‌ را در قلب‌ نيست‌ در آن‌ پديد نمي‌آورد.» 


همان‌ گونه‌ كه‌ از ديباچه‌ي‌ ما بر اين‌ فصل‌ برمي‌آيد، كه‌ خود از الف‌ ليلة‌ و ليلة‌ نقل‌ شده‌ بود، در موسيقي‌ جنبه‌هايي‌ بسيار بيشتر از آن‌ هست‌ كه‌ بتوان‌ آن‌ را صرفاً در شمار چيزهايي‌ قرار داد كه‌ از لوازم‌ ملاهي‌ و مناهي‌ به‌ حساب‌ مي‌آيند، و كساني‌ كه‌ مخالفتهاي‌ خود را نسبت‌ به‌ موسيقي‌ براساس‌ قرآن‌ كريم‌ و حديث‌ نبودي‌ بنا مي‌نهند بايد بدانند كه‌ درست‌ از عين‌ همان‌ منابع‌ مقدس‌ مي‌توان‌ براهيني‌ در پاسخ‌ به‌ آنان‌ به‌ دست‌ داد كه‌ دقيقاً عكس‌ براهين‌ آنان‌ باشد. ابن‌ خلدون‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 808/1406)، بزرگ‌ترين‌ تاريخدان‌ فيلسوف‌ اسلام‌، مسئله‌ي‌ سماع‌ را از جنبه‌ي‌ حقوقي‌ مستقيماً مطرح‌ نكرده‌ است‌، و ما از دلايل‌ بي‌توجّهي‌ آشكار او در اين‌ باره‌ به‌ كلّي‌ بي‌خبريم‌؛ ولي‌ صرف‌ اين‌ واقعيّت‌ كه‌ او فصلي‌ را در مقّدمه‌ي‌ خود به‌ موسيقي‌ اختصاص‌ مي‌دهد دليل‌ كافي‌ بر طرز تلقّي‌ او در اين‌ باره‌ است‌، كه‌ خود طرز تلقّي‌ مردي‌ است‌ بخرد و منطقي‌. در نظر او انسان‌ حيواني‌ است‌ اجتماعي‌ كه‌ به‌ ذات‌ خود طبيعتاً نيكوست‌. از گفته‌ي‌ اخير اين‌ نتيجه‌ نيز خود به‌ خود حاصل‌ مي‌شود كه‌ با اين‌ حساب‌ انسان‌ بايد حق‌ داشته‌ باشد كه‌ برخي‌ از تمايلات‌ طبيعي‌ خود را در ساعات‌ فراغت‌ ارضا كند؛ از آن‌ جمله‌اند نياز به‌ تفريحات‌ سالم‌ و تمنّاي‌ كسب‌ دانش‌ و شوق‌ گوش‌ سپردن‌ به‌ موسيقي‌ شيرين‌. همه‌ي‌ اين‌گونه‌ تمنّيات‌ كاملاً منطقي‌ هستند، و از آنجا كه‌ انسان‌ خود مي‌تواند دريابد كه‌ چه‌ چيزهايي‌ در آنها خوبند و چه‌ چيزهايي‌ بد، لذا خود او به‌ تجربه‌ مي‌تواند كاري‌ كند تا آن‌ تمنّيات‌، هم‌ به‌ لحاظ‌ اجتماعي‌ و هم‌ به‌ لحاظ‌ روحي‌ سودمند از كار درآيند، تنها به‌ اين‌ شرط‌ كه‌ نيّت‌ موجود در آن‌ تمنّيات‌ خوب‌ باشد؛ و اگر نيّت‌ خوب‌ باشد، تمنّيات‌ نيز خوب‌ و مشروع‌ خواهند بود. 

دفاع‌ صوفيان‌ از موسيقي‌

-22- صوفيان‌ و درويشان‌ عموماً از تلقي‌ خود نسبت‌ به‌ استعمال‌ موسيقي‌ در مجالس‌ خويش‌ به‌ بياني‌ شيوا دفاع‌ كرده‌اند و در اين‌ باره‌ براهيني‌ فراپيش‌ نهاده‌اند كه‌ مخالفان‌ موسيقي‌ از پاسخ‌ گفتن‌ بدانها عاجزند؛ و شايد جانانه‌ترين‌ دفاعها در اين‌ ميان‌ از ناحيه‌ي‌ برادر و جانشين‌ غزالي‌ بزرگ‌ شده‌ باشد كه‌ نام‌ مجدالدّين‌ طوسي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 520/1126) مشهور بود، و اين‌ است‌ آنچه‌ او گفته‌ كه‌ «اگر كسي‌ بگويد كه‌ سماع‌ مطلقاً نامشروع‌ است‌، آن‌ كسي‌ چيزي‌ را به‌ لحاظ‌ قانون‌ ممنوع‌ اعلام‌ كرده‌ كه‌ در منع‌ آن‌ هيچ‌ حكمي‌ وضع‌ نشده‌ است‌، چرا كه‌ هيچ‌ حكمي‌ دالّ بر حرمت‌ رقص‌ و سماع‌ نه‌ در احكام‌ كتاب‌اللّه‌ هست‌ و نه‌ در اعمال‌ اولياءاللّه‌ و نه‌ در اقوال‌ صحابه‌ (رسول‌اللّه‌)، و آن‌ كس‌ كه‌ چيزي‌ را در شرع‌ حرام‌ اعلام‌ بدارد كه‌ در آن‌ نيست‌، انگار كه‌ عليه‌اللّه‌ بدعتي‌ آورده‌ باشد، و آنكه‌ عليه‌اللّه‌ بدعتي‌ بياورد، به‌ تأييد همگان‌ كافر است‌.» باري‌ ما در نوشته‌ي‌ حاضر در درجه‌ي‌ اوّل‌ به‌ جنبه‌ي‌ غيرديني‌ و خاكي‌ موسيقي‌ توجّه‌ داريم‌. گو آنكه‌ جنبه‌ي‌ ديني‌ و آسماني‌ آن‌ هم‌ به‌ ناچار در آن‌ آورده‌ شود. شأن‌ و منزلت‌ موسيقي‌ غيرديني‌ را نه‌ تنها نمي‌توان‌ كوچك‌ شمرد و يا مطرود دانست‌، بلكه‌ حتّي‌ مي‌توان‌ ثابت‌ كرد كه‌ هم‌ آموزش‌ آن‌ و هم‌ اكتساب‌ آن‌ و هم‌ اجراي‌ آن‌ همگي‌ عقلاني‌ و منطقي‌ نيز هست‌، چرا كه‌ موسيقي‌ ورزشي‌ سالم‌ هم‌ براي‌ تن‌ مي‌تواند بود و هم‌ براي‌ مغز و هم‌ براي‌ عواطف‌. گفته‌اند كه‌ «آدميان‌ در نبود خوشي‌ مي‌ميرند و گياهان‌ در نبود نور.» و كدام‌ چيز بهتر از موسيقي‌ مي‌تواند پاسخگوي‌ اين‌ كمبود باشد؟ در موسيقي‌ هم‌ قوّت‌ تن‌ هست‌ و هم‌ به‌ جهت‌ مغز و هم‌ فراغت‌ عواطف‌، و يا به‌ بياني‌ مطنطن‌تر، در آن‌ هم‌ ترميم‌ قواي‌ تحليل‌ رفته‌ هست‌ و هم‌ لطيف‌ ذهن‌ فرسوده‌ و هم‌ تشحيذ اميال‌ و احساسات‌ ظريف‌. هركس‌، به‌ ويژه‌ در عالم‌ اسلام‌، از قدرت‌ اعجازآميز «صوت‌خوش‌» با خبر است‌؛ خاصّه‌ در كار قرائت‌ قرآن‌ و يا در اجراي‌ اذان‌؛ و اين‌ هر دو چنان‌ تأثيري‌ موسيقايي‌ در كسان‌ مي‌گذارند كه‌ نه‌ تنها گوش‌ را نوازش‌ مي‌دهند، بلكه‌ روح‌ را نيز به‌ انبساط‌ در مي‌آوردند؛ چرا كه‌ در هر دو آواز خوش‌ با پيام‌ آسماني‌ هماهنگ‌ مي‌شود. و چرا نبايد پذيرفت‌ كه‌ موسيقي‌ غيرديني‌ به‌ معناي‌ دقيق‌ كلمه‌ هم‌ تأثيري‌ از همين‌ دست‌ در انسان‌ مي‌گذارد، زيرا كه‌ به‌ نظر مي‌رسد ميان‌ موسيقي‌ پرتلالؤ و زيبايي‌ اخلاقي‌ اتّحادي‌ طبيعي‌ موجود است‌ وانگهي‌، اين‌ همه‌ تواناييهاي‌ ذهني‌ و استعدادهاي‌ طبيعي‌ براي‌ كسب‌ موسيقي‌ و لذّت‌ بردن‌ از آن‌ بي‌گمان‌ به‌ انسان‌ اعطا نشده‌ است‌ مگر بدان‌ منظور كه‌ وجود آنها نشانه‌ي‌ شكوه‌ اعطا كننده‌ و وسيله‌ي‌ نشاط‌ دارنده‌ي‌ آنها باشد، چه‌، همه‌ي‌ اين‌ امكانات‌ به‌ همان‌ اندازه‌ براي‌ رفاه‌ روحي‌ و اجتماعي‌ انسان‌ اساسي‌ است‌ كه‌ تأثير باران‌ و آفتاب‌ براي‌ حاصلخيزي‌ مادر زمين‌.

اسيران‌ موسيقيدان‌ از ايران‌ و سوريه‌

-23- پيروزيهاي‌ گسترده‌ي‌ لشكريان‌ عرب‌ (= اسلام‌) خاصّه‌ در ايران‌ و سوريه‌، انبوه‌ بي‌شماري‌ از اسيران‌ جنگي‌ را، گروه‌ گروه‌، به‌ سوي‌ شهرهاي‌ حجاز گسيل‌ داشت‌. در ميان‌ اين‌ اسيران‌ آوازخوانان‌ و نوازندگان‌ نيز بودند كه‌ انواع‌ موسيقي‌ غريب‌ و شگفت‌انگيزشان‌ مردم‌ مكّه‌ و مدينه‌ را مسحور خود مي‌كرد. حاصل‌ اين‌ همه‌ آن‌ بود كه‌ موسيقيدانان‌ عرب‌ خود را ناگزير از آن‌ يافتند كه‌ اين‌ انواع‌ تازه‌ي‌ خوانندگي‌ و نوازندگي‌ را نيز بياموزند. و اين‌ تنها يكي‌ از تأثيرهاي‌ فرهنگي‌ فراواني‌ بود كه‌ مي‌رفت‌ تا رسم‌ و راه‌ زندگي‌ اعراب‌ را ديگرگون‌ كند؛ چه‌ «هنگامي‌ كه‌ پيامبر اكرم‌ مورد خطاب‌ وحي‌ قرار گرفت‌ از آن‌ رهگذر پيامي‌ منتشر شد كه‌ به‌ هيچ‌ روي‌ نمي‌توانست‌ به‌ سرزمين‌ حجاز، كه‌ زادگاه‌ اسلام‌ بود، محدود گردد. در نتيجه‌ پرچم‌ پيامبر از سوي‌ شرق‌ تا منتهي‌ اليه‌ ماوراءالنّهر برافراشته‌ شد، و از سوي‌ جنوب‌ تا كرانه‌هاي‌ رود سند، و از سوي‌ شمال‌ تا كناره‌هاي‌ درياي‌ شمال‌، و از سوي‌ غرب‌ تا دامنه‌هاي‌ سلسله‌ جبال‌ پيرنه‌.» ما همچنان‌ كه‌ صفحات‌ تاريخ‌ موسيقي‌ را يكي‌ پس‌ از ديگري‌ پشت‌ سر مي‌گذاريم‌، خود به‌ خود خواهيم‌ ديد كه‌ چگونه‌ عناصر هنري‌ بسيار متنوّع‌ و گوناگون‌ در تكوين‌ تمدّن‌ اسلامي‌ دخالت‌ داشته‌ و در آن‌ سهيم‌ بوده‌اند. حيره‌، پايتخت‌ ملوك‌ لخمي‌ ] ملوك‌ حيره‌ [ در ادوار پيش‌ از اسلام‌ نيز از فرهنگ‌ ايراني‌ مايه‌ها و عناصر فراوان‌، نظير عود و غيره‌، به‌ عاريت‌ گرفته‌ و در خود جذب‌ كرده‌ بود. مكّيان‌ نيز از نوعي‌ بر بط‌ ابتدايي‌ به‌ نام‌ «مِعْزَف‌» استفاده‌ كرده‌ بودند كه‌ رويي‌ (=وجهي‌) از پوست‌ داشت‌، اما چون‌ بر بط‌ ايراني‌ رويي‌ از چوپ‌ داشت‌ لذا بربط‌ مكي‌ را عود (به‌ معناي‌ چوپ‌) خواندند. شهرهاي‌ مذهبي‌ حجاز به‌ زودي‌ از طنين‌ نغمات‌ موسيقي‌ و آواز آكنده‌ شد، و رونق‌ كار و كسب‌ هنرمندانه‌ي‌ بانوي‌ آوازخوان‌، عَزَّة‌المَيْلاء (متوفّي‌ در حدود 88/705) در حجاز گواه‌ صدق‌ اين‌ واقعيت‌ است‌. در مجالس‌ آوازخواني‌ عَزَّة‌المَيْلاء بزرگ‌ترين‌ موسيقي‌ دانان‌ و شاعران‌ و اديبان‌ به‌ همراه‌ برجسته‌ترين‌ شهروندان‌، از جمله‌ عبداللّه‌ بن‌ جعفر پسر عمّ رسول‌ اكرم‌ شركت‌ مي‌كردند. حتي‌ حسن‌بن‌ ثابت‌، نخستين‌ شاعر مدّاح‌ اسلام‌، نيز در ستايش‌ اين‌ بانوي‌ آوازخوان‌ شعرها سروده‌ است‌. از جمله‌ موسيقي‌ دانان‌ بزرگ‌ در دوره‌ي‌ باشكوه‌ خلفاي‌ راشدين‌، يكي‌ سائب‌ خاثر (متوفّي‌ در حدود 83/683) بود و ديگري‌ حُنين‌ حيري‌ (متوفّي‌ در حدود 100/718) و ديگر احمد نصيبي‌، خويشاوند اعشي‌ همدان‌ شاعر (متوفّي‌ به‌ سال‌ 82/701).


خلفاي‌ اموي‌ پايتخت‌ خود را از مدينه‌ به‌ دمشق‌ منتقل‌ كردند، و دربار آنان‌ در دمشق‌ به‌ جز در دوره‌ي‌ خلافت‌ عمر دوم‌ ] = عمربن‌ عبدالعزيز [ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 101/720) آكنده‌ از گروه‌ آوازخوانان‌ و نوازندگان‌ بود. آورده‌اند كه‌ به‌ روزگار وليد ] بن‌ عزيز [ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 126/744) «شوق‌ موسيقي‌ نه‌ تنها ميان‌ طبقه‌ي‌ مرفّه‌ گسترش‌ يافت‌، بلكه‌ دامنه‌ي‌ آن‌ به‌ ميان‌ عامّه‌ي‌ مردم‌ نيز كشيده‌ شد.» و اين‌ همان‌ روزگار پررونقي‌ است‌ كه‌ اساتيدي‌ را در فنّ موسيقي‌ در دامن‌ خود پرورد كه‌ اساميشان‌ اينك‌ زينت‌ بخش‌ صفحات‌ تاريخ‌ اسلام‌ است‌، از آن‌ جمله‌اند. ابن‌ مُحرِز (متوفّي‌ در حدود 97/715) و ابن‌ سُرَيْج‌ (متوفّي‌ در حدود 108/726) و الغَريض‌ (متوفّي‌ در حدود 106/724) و معبد (متوفّي‌ به‌ سال‌ 127/743)، و اين‌ چهار تن‌ با هم‌ به‌ «مغنيان‌ بزرگ‌ اربعه‌» ملقّب‌ شده‌اند. و عالم‌ اسلام‌، كه‌ مرزهايش‌ هيچ‌ حد قومي‌ و نژادي‌ را بر نمي‌تابد، اكنون‌ چنان‌ بود كه‌ همه‌ي‌ اين‌ موسيقي‌ دانان‌ چهارگانه‌ به‌ لحاظ‌ خوبي‌ بيگانه‌ و غير عرب‌ بودند؛ اوّلي‌ ايراني‌ تبار بود و دومي‌ ترك‌نژاد و سومي‌ و چهارمي‌ به‌ ترتيب‌ مدّعي‌ بودند كه‌ يكي‌ بربر است‌ و ديگري‌ زنگي‌. به‌ سبب‌ وجود همين‌ رواداري‌ دريادلانه‌ در زمينه‌ي‌ تفاوتهاي‌ نژادي‌ است‌ كه‌ به‌ آساني‌ مي‌توان‌ توضيح‌ داد چرا مفهوم‌ موسيقي‌ دورگه‌ و بيگانه‌ با مفهوم‌ جذّابيّت‌ و افسونگري‌ يكي‌ شده‌ بود. در سرتاسر عالم‌ اسلام‌ مجموعه‌ي‌ اصطلاحات‌ فني‌ موسيقي‌ تقريباً يكسره‌ به‌ زبان‌ عربي‌ بود، و حتّي‌ در قرن‌ هشتم‌ / چهاردهم‌ نيز كه‌ نخستين‌ رسالات‌ فارسي‌ در باب‌ موسيقي‌ نوشته‌ شد، وضع‌ هنوز بر همين‌ منوال‌ بود. با اين‌ همه‌، اعراب‌ «چنگ‌» فارسي‌ را به‌ عاريت‌ گرفتند و آن‌ را «صنج‌» و «جنك‌» خواندند. همچنين‌ «تسويه‌» ] = كوكِ فارسي‌ [ عود را همراه‌ با «دَساتين‌» ] = پرده‌هاي‌ [ گردن‌ آن‌ ساز از ايرانيان‌ وام‌ گرفتند.


چون‌ منصور (متوفّي‌ به‌ سال‌ 158/775)، نخستين‌ خليفه‌ي‌ عبّاسي‌، شهر شگفت‌انگيز بغداد را بنياد نهاد، ديري‌ نپاييد كه‌ شهر مزبور نه‌ تنها به‌ پايتخت‌ قلمرو پهناور خلافت‌ بدل‌ شد، بلكه‌ به‌ صورت‌ مركز فرهنگي‌ اسلام‌ نيز در آمد. دوره‌ي‌ آغازين‌ خلافت‌ عبّاسيان‌ را به‌ حق‌ «عصر طلايي‌ ادبيّات‌ عرب‌» نام‌ كرده‌اند، گرچه‌ همين‌ دوره‌ را مي‌توان‌ به‌ لحاظ‌ موسيقي‌ نيز با عبارتي‌ بسيار ستايش‌ آميزتر مشخّص‌ نمود؛ خاصّه‌ اگر ما صفحات‌ زّرين‌ كتاب‌ الاغاني‌ الكبير را ملاك‌ اين‌ داوري‌ قرار دهيم‌. نخستين‌ خنياگر بنام‌ و برجسته‌ي‌ عبّاسي‌ حَكَم‌ الوادي‌ (متوفي‌ در حدود 180/796) بود، و او در آوازخواني‌ و نوازندگي‌ گوي‌ سبقت‌ از همگان‌ در ربوده‌ بود. مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ ابن‌جامع‌ (متوفّي‌ در حدود 189/804) نيز در عرصه‌ي‌ آوازخواني‌ به‌ همين‌ مايه‌ از كمال‌ و مهارت‌ راه‌ يافته‌ بود و ابن‌ جامع‌ نزد يحيي‌ مكّي‌ (متوفّي‌ در حدود 215/830) آموزش‌ يافت‌، و يحيي‌ شيخ‌ خنياگران‌ دربار بود و سرچشمه‌ي‌ موسيقي‌ كهن‌ حجاز؛ و اثر او به‌ نام‌ كتاب‌ في‌الاغني‌ گنجينه‌ي‌ سرشار هنر كهن‌ بود و فرزند او احمد (متوفّي‌ به‌ سال‌ 250/864) آن‌ كتاب‌ را بازنوشت‌ و شماره‌ي‌ آوازهاي‌ آن‌ را به‌ 3000 رساند. از اينان‌ باز هم‌ برتر و بلندآوازه‌تر ابراهيم‌ موصلي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌189/804) بود، و او در تنوّع‌ و جامعيّت‌ همه‌ي‌ كسان‌ ديگر را تحت‌الشّعاع‌ قرار داد. از جمله‌ امتيازات‌ او تصنيف‌ نُهصد آهنگ‌ بود و تأسيس‌ آموزشگاهي‌ براي‌ پرورش‌ دختران‌ خواننده‌ كه‌ نام‌ و اعتباري‌ بلند يافت‌. فُلَيح‌بن‌ابي‌ العَوراء يكي‌ ديگر از مغنيان‌ مقّرب‌ بود؛ و او تنها كسي‌ بود كه‌ اجازه‌ داشت‌ بي‌وجود «سِتار» معهود، كه‌ ميان‌ خنياگران‌ و خليفه‌ حجاب‌ مي‌شد، مستقيماً به‌ حضور برسد و آواز بخواند. فُلَيح‌ و ابراهيم‌ موصلي‌ و ابن‌ جامع‌ به‌ دستياري‌ همديگر مجموعه‌اي‌ از آوازهاي‌ گزيده‌ براي‌ هارون‌ الرّشيد فراهم‌ آوردند كه‌ به‌ نام‌ «المائة‌ الصّوة‌ المختاره‌» خوانده‌ مي‌شد.


موسيقي‌ مسحور كننده‌ خراساني‌

-24- شاهزاده‌ ابراهيم‌ بن‌المهدي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 224/839) و خواهر ناتني‌ او شاهزاده‌ عُلَيّه‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 210/825) هر دو به‌ فرمان‌ خليفه‌ هارون‌، با دقّت‌ تمام‌ آموزش‌ موسيقي‌ ديدند، و در دربار هارون‌ موسيقي‌ از چنان‌ حمايت‌ كريمانه‌اي‌ برخوردار مي‌شد كه‌ جهان‌ را به‌ شگفتي‌ واداشته‌ بود. و اين‌ شاهزاده‌ ابراهيم‌ صدايي‌ به‌ گستره‌ي‌ (compass) سه‌ هشتگاني‌ (octave) داشت‌ و او را در اين‌ هنر «يكتاي‌ عالم‌ بشريّت‌» مي‌دانستند. در اين‌ زمان‌ ديگر تأثير نوآوريهاي‌ ايراني‌ و مخصوصاً خراساني‌ در عرصه‌ي‌ موسيقي‌ كاملاً چشمگير شده‌ بود، و دوشيزگان‌ آوازخوان‌ خراسان‌ نُقل‌ هر مجلس‌ و شمع‌ هر جمع‌ بودند. اينان‌ آواز خود را با طنبوري‌ اجرا مي‌كردند كه‌ دسته‌اي‌ دراز داشت‌ و گامي‌ (scale) غريب‌ توليد مي‌كرد، و حال‌ آن‌كه‌ بر بط‌ ايراني‌ گامي‌ توليد مي‌كرد كه‌ در دستگاه‌ عرب‌ ناموزون‌ مي‌نمود، آن‌ گونه‌ كه‌ در بخش‌ ج‌ خواهيم‌ ديد. شاهزاده‌ ابراهيم‌ و پيروان‌ او از اين‌ افكار نو وارد و غريب‌ جانبداري‌ مي‌كردند؛ و حتي‌ از بر هم‌ زدن‌ آشكار الگوهاي‌ شناخته‌ شده‌، چه‌ در مقامهاي‌ موزون‌ و چه‌ در مقام‌ (mode) هاي‌ ملوديك‌، دفاع‌ مي‌كردند، و اين‌ مخالفت‌ با طرز كهن‌ و اصيل‌ ميان‌ خنياگران‌ دربار دودستگي‌ پديد آورده‌ بود؛ يكي‌ دسته‌ي‌ «رومانتيسيستها» به‌ سركردگي‌ شاهزاده‌ ابراهيم‌، و ديگري‌ دسته‌ي‌ «كلاسيسيستها» به‌ سركردگي‌ رئيس‌ خنياگران‌ دربار، يعني‌ اسحاق‌ موصلي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 235/850) كه‌ خود بلندآوازه‌ترين‌ موسيقيدان‌ جهان‌ اسلام‌ است‌. اسحاق‌ در برابر آن‌ نوجوييهاي‌ هوسبازانه‌ موضعي‌ استوار اتّخاذ كرد، و سرانجام‌ هم‌ موفّق‌ شد گامها و مقامهاي‌ كهن‌ عربي‌ را دوباره‌ برقرار كند، و اين‌ گويي‌ همان‌ گامها و مقامهايي‌ است‌ كه‌ او در دو اثر خود به‌ نامهاي‌ كتاب‌ النّغم‌ و الايقاع‌ و كتاب‌ الاغاني‌ الكبير باز آورده‌ است‌.


از نيمه‌ي‌ قرن‌ سوم‌ / نهم‌ به‌ بعد خلافت‌ بغداد به‌ لحاظ‌ سياسي‌ روبه‌ افول‌ نهاد؛ گرچه‌ موسيقي‌ هنوز هم‌ در دربار خلفا در حال‌ رونق‌ بود. المتوكّل‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 247/861) به‌ حمايت‌ دائمي‌ از اين‌ هنر همّت‌ گماشته‌ بود، و فرزند او ابوعيسي‌ عبداللّه‌، موسيقي‌داني‌ ورزيده‌ بود و خود در حدود سيصد آواز تصنيف‌ كرده‌ بود. المنتصر (متوفّي‌ به‌ سال‌ 248/862) هم‌ شاعر بود و هم‌ موسيقيدان‌، و اصفهاني‌ فصلي‌ از كتاب‌ خود را بدو اختصاص‌ داده‌ و در آن‌ اشعار آهنگهايش‌ را به‌ دست‌ داده‌ است‌. يكي‌ ديگر از چنين‌ كسان‌ المعتزّ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 255/869) بود كه‌ آهنگهايش‌، هم‌ به‌ همّت‌ اصفهاني‌، مصون‌ مانده‌ و اكنون‌ در اختيار ماست‌. فرزند او عبداللّه‌، نيز موسيقيداني‌ سخت‌ با استعداد بود، و اثر او به‌ نام‌ كتاب‌ الجامع‌ في‌ الغناء نخستين‌ اثر در نوع‌ خود است‌؛ هر چند شاهزاده‌ ابراهيم‌ نيز «كتابي‌ در غنا» نوشته‌ بود. به‌ هر تقدير، اگر خنياگران‌ دربار از ميان‌ خود استادي‌ همطراز اساتيد كهن‌ تحويل‌ جامعه‌ ندادند، باري‌ خامه‌ي‌ تواناي‌ آنان‌ اين‌ كمبود را به‌ خوبي‌ جبران‌ كرد، به‌ ويژه‌ خامه‌ي‌ ابن‌ طاهر خُزائي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 300/913) كه‌ كتاب‌ في‌الّنغم‌ و علل‌ الاغاني‌ را به‌ نگارش‌ درآورد، و قُرَيْص‌ الجرّاحي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 326/936) كه‌ صناعة‌ الغنا و اخبار المغّنيين‌ را تحرير كرد؛ و جحظه‌ي‌ برمكي‌ (متوفّي‌ در حدود 328/938) كه‌ كتاب‌ الطّنبوريّين‌ را نوشت‌؛ و ] ابوالفرج‌ (بن‌) [ اصفهاني‌ كبير كه‌ كتاب‌ ادب‌ السّماع‌ را پديد آورد.


موسيقي‌ اسلامي‌ در ايران‌

-25- از موسيقي‌ ايراني‌ در روزگار آغازين‌ ما چيز چنداني‌ نمي‌دانيم‌ سواي‌ آنچه‌ از مروج‌ الذّهب‌ مسعودي‌ (متوفّي‌ در حدود 345/956) فراهم‌ مي‌توان‌ آورد كه‌ خود از ابن‌خرداد به‌ (متوفّي‌ در حدود 300/912) نقل‌ مي‌كند. همان‌ گونه‌ كه‌ ديديم‌ ايران‌ و عربستان‌ در امور مربوط‌ به‌ موسيقي‌ از يكديگر وام‌ فراوان‌ گرفته‌اند، و مي‌دانيم‌ كه‌ به‌ روزگار ابراهيم‌ موصلي‌ هر دو موسيقي‌ ايراني‌ و عرب‌ را در ري‌ آموزش‌ مي‌دادند. و مسلّم‌تر از همه‌، اينكه‌ شماري‌ چند نويسنده‌ي‌ درخشان‌ در زمينه‌ي‌ موسيقي‌ در بغداد مي‌زيستند كه‌ همگي‌ ايراني‌ تبار بودند، از جمله‌ سرخسي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 286/899) و عبيداللّه‌ بن‌ عبداللّه‌ بن‌ طاهر (متوفّي‌ به‌ سال‌ 300/913) و زكريّاي‌ رازي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 313/925). يكي‌ از آوازخوانان‌ بلند آوازه‌ي‌ طاهريان‌ راتبه‌ي‌ نيشابوري‌ بود؛ رودكي‌ مشهور نيز - كه‌ در حمايت‌ نصر دوم‌ ساماني‌ (=نصربن‌ احمد) (متوفّي‌ در حدود 331/942) روزگار مي‌گذراند - عود و چنگ‌ را به‌ همان‌ اندازه‌ خوب‌ مي‌نواخت‌ كه‌ آواز خوش‌ مي‌خواند و شعر نيكو مي‌گفت‌. بسياري‌ از شاعران‌ آن‌ دوره‌ در ستايش‌ موسيقي‌ اشعار پرشور سروده‌اند، از جمله‌ معماري‌ جرجاني‌ و دقيقي‌ طوسي‌. موسيقي‌ ايراني‌ در همه‌ جا نفوذ كرده‌ بود، و نفوذ تركمانان‌ نيز محسوس‌ بود. پاسداران‌ ويژه‌ي‌ خليفه‌ در بغداد و نيز در جاهاي‌ ديگر از مردان‌ تركمن‌ تبار تشكيل‌ مي‌شدند، و اينان‌ بر بسياري‌ امور فرمان‌ مي‌راندند. در چنين‌ اوضاعي‌ البته‌ مسلّم‌ است‌ كه‌ موسيقي‌ تركمني‌ و به‌ خصوص‌ سازهاي‌ تركمني‌، با استقبال‌ فراوان‌ روبه‌ رو مي‌شود. سازي‌ عود مانند مورد علاقه‌ي‌ آنان‌ بود كه‌ «رود» ناميده‌ مي‌شد، و خُلَيص‌ بن‌ اَحَوص‌ سمرقندي‌ به‌ سال‌ 306/918 سازي‌ بزرگ‌ در مايه‌ي‌ عود اختراع‌ كرده‌ بود كه‌ «شاهرود» خوانده‌ مي‌شد و اينك‌ در نواحي‌ عراق‌ و سوريه‌ و مصر رواج‌ كامل‌ يافته‌ بود. در مصر به‌ روزگار ملوك‌ بني‌ طولون‌ و آل‌ اخشيد در قرون‌ سوّم‌ / نهم‌ و چهارم‌ / دهم‌، نفوذ تركمن‌ با شدّت‌ وحدّت‌ تمام‌ گسترش‌ يافت‌ و موسيقي‌ مطلوب‌ همگان‌ شد ابن‌خلكان‌ صوت‌ خوش‌ ابن‌طولون‌ را هنگام‌ تلاوت‌ قرآن‌ ستايش‌ مي‌كند، و حال‌ آن‌كه‌ درست‌ پسر همين‌ ابن‌طولون‌ به‌ نام‌ خُمارَويَه‌ سرتاسر ديوارهاي‌ كاخش‌ را با تصاوير دختران‌ آوازخوان‌ خود مزّين‌ نموده‌ بود. هنر موسيقي‌ در روزگار ملوك‌ بعدي‌ به‌ مرتبتي‌ بسيار والاتر ارتقا يافت‌. مسعودي‌ تصويري‌ از منظره‌اي‌ روح‌انگيز در كاخي‌ در كنار رود نيل‌ به‌ سال‌ 330/940 ترسيم‌ مي‌كند كه‌ در آن‌ «شور و بانگ‌ موسيقي‌ و آواز همه‌ي‌ فضا را يكسره‌ فرا گرفته‌ است‌». كافور (متوفّي‌ به‌ سال‌ 357/968) نيز سخت‌ دلبسته‌ي‌ موسيقي‌ بود و نسبت‌ به‌ استادانش‌ در اين‌ فن‌ گشاده‌دستي‌ بسيار بروز مي‌داد.


راستي‌ اين‌ موسيقي‌ اسلامي‌ چه‌ بود كه‌ صوت‌ دامنگيرش‌ همه‌ي‌ گوشها را، از بخارا در شرق‌ تا قُرطُبه‌ در غرب‌ مسحور كرده‌ بود؟ گفتن‌ ندارد كه‌ در ناحيه‌اي‌ بدين‌ پهناوري‌ هم‌ تفاوتهاي‌ زباني‌ فراوان‌ بود و هم‌ اختلافات‌ بنيادين‌ در زمينه‌ي‌ ذوق‌ موسيقيايي‌. با اين‌ همه‌، اسلام‌ به‌ دليل‌ بينش‌ جهانشمولش‌ توانسته‌ بود برخي‌ از اين‌ گوناگونيها را از ميان‌ بردارد. در موسيقي‌ همه‌ي‌ اين‌ نواحي‌ گام‌ رايج‌ اساساً گام‌ فيثاغوري‌ بود، آن‌ گونه‌ كه‌ به‌ زودي‌ خواهيم‌ ديد.

نوع‌ برجسته‌ي‌ آواز قصيده‌ بود كه‌ در لابه‌ لاي‌ آن‌ آوازخوان‌ مي‌توانست‌ آهنگ‌ هر بيتي‌ را با تحاسين‌ ] =آرايه‌هاي‌ [ بي‌شمار زينت‌ بخشد. قطعه‌ قدمت‌ و اصالتي‌ كمتر از قصيده‌ داشت‌. گو آنكه‌ نزد عامّه‌ بيشتر رايج‌ بود. افزون‌ بر اينها آوازه‌هاي‌ عاميانه‌ از نوع‌ «موال‌» نيز بود، و ما مي‌دانيم‌ كه‌ حتّي‌ خليفه‌ هم‌ از آوازهاي‌ ساده‌ي‌ عامّه‌ي‌ مردم‌ لذّت‌ مي‌برد. سازهاي‌ همراهي‌ كننده‌ عموماً عود يا طنبور يا قَصّابه‌ ] = فلوت‌ [ و يا زَمر بود كه‌ تنها آهنگ‌ آواز را مي‌نواخت‌ و در همان‌ حال‌ دايره‌ زندگي‌ و يا طبق‌ هم‌ بود كه‌ ضرب‌ لازم‌ را همراه‌ آواز مي‌كرد. قطعات‌سازي‌ ] =بدون‌ آواز [ هم‌ اجرا مي‌كردند كه‌ از آنها به‌ عنوان‌ ميان‌ پرده‌، بين‌ دو قطعه‌ي‌ آوازي‌، بهره‌ مي‌گرفتند؛ و چون‌ اين‌ دو نوع‌ موسيقي‌ را با هم‌ اجرا مي‌كردند، بدان‌ «نوبه‌» مي‌گفتند. گرچه‌ گهگاه‌ مي‌خوانيم‌ كه‌ در اين‌ يا آن‌ مراسم‌ درباري‌ صد خنياگريا حتّي‌ بيشتر شركت‌ داشته‌اند، با اين‌ همه‌، چنين‌ چيزها به‌ رخدادها و موقعيتهاي‌ به‌ خصوص‌ محدود مي‌شد، و نمونه‌ي‌ اعلاي‌ پرداختن‌ به‌ موسيقي‌ به‌ روزگار عبّاسيان‌ همان‌ چيزي‌ بود كه‌ اروپاييان‌ به‌ نام‌ « موسيقي‌ مجلسي‌ » از آن‌ ياد مي‌كنند. دوساز ديگر هم‌ بود كه‌ هر يك‌ استعمال‌ مستقلّ خود را داشت‌، يكي‌ به‌ نام‌ قانون‌ و ديگري‌ رباب‌. قانون‌سازي‌ مخصوص‌ تك‌نوازي‌ بود و رباب‌ مخصوص‌ همراهي‌ كردن‌ با اشعار شاعران‌؛ و رسم‌ اخير ريشه‌ در روزگار جاهليّت‌ داشت‌. از آنجا كه‌ عربي‌ هنوز هم‌ زبان‌ طبقات‌ ايراني‌ بود، انسان‌ مي‌تواند تصوّر كند كه‌ حتّي‌ تا قرن‌ چهارم‌ / نهم‌، يعني‌ تا روزگار صفّاريان‌ و سامانيان‌ ، هم‌ نخبه‌هاي‌ شعر و آواز عربي‌ در سرزمينهاي‌ ايراني‌ شنونده‌ و خواهان‌ فراوان‌ داشته‌ است‌. ايرانيان‌ از قصايد دور و دراز عربي‌ كمتر لذّت‌ مي‌بردند؛ اين‌ است‌ كه‌ غزل‌ را ابداع‌ كردند كه‌ شعري‌ منحصراً عاشقانه‌ است‌، و رباعي‌ را كه‌ نوعي‌ از آن‌، به‌ نام‌ ترانه‌ي‌ رباعي‌ ] = ترانه‌؟ چهار پاره‌؟ [ براي‌ اجراي‌ با موسيقي‌ بسيار سازگار است‌. مقامهاي‌ موسيقايي‌ ايراني‌ در انواع‌ دستگاههاي‌ مختلف‌ به‌ لحاظ‌ شماره‌ بسيار بيشتر از مقامهاي‌ عربي‌ بودند و همگي‌ نيز نامهاي‌ خيال‌انگيز كهنشان‌ را، نظير عشّاق‌ و اصفهان‌ و سلمكي‌ و مانند اينها، حفظ‌ كرده‌ بودند؛ گو آنكه‌ بيشتر آن‌ مقامها به‌ لحاظ‌ گام‌ با مقامهاي‌ موسوم‌ به‌ «اسابيع‌» عربي‌ قرابت‌ داشتند. سازهاي‌ مطلوب‌ ايرانيان‌ چنگ‌ بود و طنبور و بربط‌ و رباب‌ و كمانچه‌ و ني‌ و دايره‌.


خلافت‌ بغداد اينك‌ زير سلطه‌ و نفوذ بوييان‌ ايران‌ (320-404/932-1015) درآمده‌ بود. در كاخهاي‌ اينان‌ نيز - آن‌ گونه‌ كه‌ در كاخهاي‌ خلفا - موسيقي‌ تحت‌ حمايت‌ قرار داشت‌. دربار عزّالدّوله‌ را، در واقع‌ امر، به‌ دليل‌ افراطكاريهايش‌ در موسيقي‌ محكوم‌ مي‌كردند. عضدالدّوله‌ هوشيارانه‌تر به‌ موسيقي‌ عشق‌ مي‌ورزيد. به‌ هر تقدير قدرت‌ خلافت‌ بغداد چه‌ در سياست‌ و چه‌ در پهنه‌ي‌ فرهنگ‌ - روز به‌ روز تحليل‌ مي‌رفت‌ و در آن‌ ميان‌ مركز فرهنگ‌ اسلامي‌ به‌ مصر فاطمي‌ انتقال‌ مي‌يافت‌. در مصر اميرتميم‌، فرزند المُعَزّ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 365/975) شيفته‌ي‌ محض‌ موسيقي‌ بود؛ و الظّاهر (متوفّي‌ به‌ سال‌ 427/1036) نيز دست‌ كمي‌ از او نداشت‌، و اين‌ الظّاهر ثروتي‌ افسانه‌اي‌ خرج‌ خنياگران‌ مي‌كرد. كمي‌ پس‌ از همين‌ ايّام‌ بود كه‌ ناصر خسرو، جهانگرد ايراني‌، در اثر خود از شكوه‌ و جلال‌ دسته‌هاي‌ موزيك‌ در لشكر فاطميان‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورد. يكي‌ از مردان‌ مشهور مصر، موسوم‌ به‌ صَدَفي‌ كه‌ به‌ ابن‌يونس‌ شناخته‌تر است‌، كتابي‌ در اين‌ باره‌ نوشت‌ با عنوان‌ پرتلالؤ و بهجت‌ زاي‌ كتاب‌ العقود و السّعود في‌ اوصاف‌ العود. يكي‌ ديگر، كه‌ مورّخي‌ بزرگ‌ موسوم‌ به‌ مُسَبِّحي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 420/1029) بود، كتاب‌ مختار الاغاني‌ و معانيه‌ را به‌ رشته‌ي‌ تأليف‌ در آورد. در اينجا نيز مي‌توان‌ فشار تركمانان‌ را بر موسيقي‌ مصر همچنان‌ احساس‌ نمود، و اين‌ خود پيام‌آور حضور مردان‌ بي‌شمار از دشتهاي‌ قرقيز در لشكر مصر بود، و تازه‌ اين‌ همه‌ تنها يك‌ جنبه‌ از آن‌ «مرحله‌ي‌ جديد فرهنگ‌» بود كه‌ در مصر آن‌ روزگار آغاز شده‌ بود.


موسيقي‌ اسلامي‌ در مغرب‌ جهان‌ اسلام‌

-26- سرتاسر سرزمين‌ مغرب‌ - از مراكش‌ گرفته‌ تا تونس‌ - از فرهنگ‌ اندلس‌ عميقاً تأثير پذيرفته‌ بود، و هم‌ حكّام‌ بني‌ مرين‌ در مراكش‌ و هم‌ امراي‌ حفصي‌ در تونس‌ همگي‌ حامي‌ و مشوّق‌ موسيقي‌ در دربارهاي‌ خود بودند. با اين‌ همه‌ آن‌ شور و حياتي‌ كه‌ در پي‌ مهاجرت‌ دسته‌ جمعي‌ مسلمانان‌ از اسپانيا در عرصه‌ي‌ اين‌ هنر پديد آمد پر بركت‌تر و ثمر بخش‌تر از همه‌ي‌ اينها بود. نخستين‌ دسته‌ از اين‌ مهاجران‌ پس‌ از سقوط‌ قرطبه‌ به‌ سال‌ 633/1236 به‌ سرزمين‌ تلمسان‌ وارد شدند، و دومين‌ دسته‌ پس‌ از فتح‌ سويل‌ (اشبيليّه‌) به‌ سال‌ 646/1248 به‌ تونس‌ رسيدند. آن‌گاه‌ هجوم‌ مهاجران‌ به‌ تَتْوان‌ آغاز شد، و اين‌ پس‌ از تسليم‌ غرناطه‌ به‌ سال‌ 897/1492 بود. سپس‌ سيل‌ مهاجران‌ از والنسيا به‌ فز پيش‌ آمد، و اين‌ به‌ سال‌ 943/1526 بود، و بالاخره‌ اخراج‌ دسته‌ جمعي‌ مسلمانان‌ از اسپانيا افتاد كه‌ به‌ سال‌ 1018/1609 صورت‌ بست‌. اين‌ نوواردان‌، غناي‌ فرهنگي‌ سرشاري‌ را با خود به‌ مغرب‌ ارمغان‌ آوردند، و اعراب‌ اسپانيايي‌ حكم‌ اشراف‌ ادبي‌ و هنري‌ آن‌ سرزمين‌ را پيدا كردند. در زمينه‌ي‌ موسيقي‌ انسان‌ مي‌تواند عملاً انواع‌ محلّي‌ موجود در هنر غرناطه‌اي‌ و اندلسي‌ را تا همين‌ مهاجران‌ رديابي‌ كند و، في‌المثل‌، دريابد كه‌ طرز قرطبه‌ به‌ الجزيره‌ و تلمسان‌ تعلّق‌ دارد، و سبك‌ اشبيليّه‌ به‌ تونس‌، و مقامهاي‌ غرناطه‌ و والنسيا به‌ فاس‌ و تَتوان‌. 


موسيقي‌ اسلامي‌ در شرق‌ جهان‌ اسلام‌

-27- در شرق‌ اسلامي‌، شاهان‌ سلسله‌ي‌ عادل‌ شاهيان‌ در بيجاپور همگي‌ از زمره‌ي‌ حاميان‌ گرم‌ پيشه‌ي‌ موسيقي‌ به‌ شمار بودند، و نخستين‌ اينان‌ يوسف‌ عدلشاه‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 916/1511) بود، و او در موسيقي‌ چندان‌ مهارت‌ داشت‌ كه‌ با موسيقي‌ دانان‌ حرفه‌اي‌ برابري‌ مي‌توانست‌ كرد سهل‌ است‌ كه‌ گاه‌ به‌ تفنّن‌ آهنگ‌ نيز مي‌ساخت‌. اسماعيل‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 941/1534) به‌ موسيقي‌ توراني‌ و ايراني‌ در دربار خود بيشتر علاقه‌ نشان‌ مي‌داد، و ابراهيم‌ اول‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ /1557 965) موسيقي‌ دكن‌ را ترجيح‌ مي‌داد، و آورده‌اند كه‌ ابراهيم‌ دوم‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1035/1626) اثري‌ در باب‌ موسيقي‌ نوشته‌ و آن‌ را نورس‌ نام‌ كرده‌ و حتّي‌ ظهوري‌ شاعر ايراني‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1027/1618) بر آن‌ مقدّمه‌ نوشته‌ بود. شاهان‌ سلسله‌ي‌ قطب‌ شاهيان‌ در گُلكُنده‌ نيز در تعلّق‌ خاطرشان‌ به‌ موسيقي‌ و خنياگري‌ دست‌ كمي‌ از اين‌ نداشتند. سلطان‌ قلي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 940/1543) آداب‌ ايراني‌ را در دربار خود رواج‌ داد - كه‌ قريب‌ چهل‌ سال‌ برقرار ماند - و «نوبه‌ي‌» نظاميش‌ به‌ هر پنج‌ نوبت‌ نماز در شهر طنين‌انداز مي‌شد. در آن‌ روزگار بحث‌ درباره‌ي‌ مدرسه‌ي‌ موسيقي‌ گواليور Gwalior نقل‌ هر مجلسي‌ بود، و اعتبار آن‌ مدرسه‌ عمدتاً به‌ سبب‌ وجود راجه‌ مان‌ سينگ‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 932/1517) بود، و بلند آوازه‌ترين‌ شاگرد آن‌ تان‌سين‌ بود كه‌ درس‌ از محمد غوث‌ آموخته‌ بود. يكي‌ ديگر از همين‌ حلقه‌ بَخْشو بود، و مجموعه‌ي‌ آوازها يا دُرْپَدان‌ او گنجينه‌ي‌ سرشاري‌ براي‌ بهترين‌ خنياگران‌ به‌ حساب‌ مي‌آمد. و چون‌ بابُر (متوفّي‌ به‌ سال‌ 936/1530) به‌ عنوان‌ نخستين‌ امپراتور مغول‌ در هندوستان‌ بر تخت‌ جلوس‌ كرد، دودمانهاي‌ پادشاهي‌ پيشين‌ غالباًدر قلمرو و او مستحيل‌ شدند، و بابر را در دربارهايي‌ بار آورده‌ بودند كه‌ موسيقي‌ مختصّه‌ي‌ غالب‌ آنها به‌ شمار مي‌آمد. از اخباري‌ كه‌ در بابرنامه‌ آمده‌ چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ امپراتور خود حتّي‌ آهنگساز هم‌ بوده‌ است‌ و كساني‌ بر اين‌ باورند كه‌ آهنگهاي‌ او روزگاري‌ وجود داشته‌ است‌. پسر او همايون‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 963/1556) نيز موسيقي‌ را تشويق‌ مي‌كرد و صميمانه‌ باور داشت‌ كه‌ رقص‌ صوفيانه‌ تجلّي‌ كامل‌ حكمت‌ الهي‌ است‌. در دربار براي‌ خنياگران‌ و رامشگران‌ روزهاي‌ خاصّي‌ تعيين‌ شده‌ بود تا در آن‌ روزها به‌ حضور باريابند، و نام‌ برخي‌ از آنان‌، نظير عبداللّه‌ قانوني‌ و محمد سُرنائي‌ به‌ همراه‌ نام‌ آوازخواناني‌ مثل‌ حافظ‌ دوست‌ محمد خوافي‌ و استاد يوسف‌ مودود در اكبرنامه‌ به‌ ثبت‌ رسيده‌ است‌. دربار اكبر شاه‌ مشهور (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1014/1605)، بدان‌گونه‌ كه‌ در آيين‌ اكبري‌ نوشته‌ي‌ ابوالفضل‌ توصيف‌ شده‌ است‌، خود نمايانگر آن‌ است‌ كه‌ موسيقي‌ تا چه‌ حد هم‌ در مشي‌ سياسي‌ امپراتور و هم‌ در ذوق‌ و سليقه‌ي‌ او عاملي‌ تعيين‌ كننده‌ بوده‌ است‌. موسيقي‌ دانان‌ و خنياگران‌ را در هفت‌ گروه‌ طبقه‌بندي‌ مي‌كردند، و سي‌ و شش‌ تن‌ از آنان‌ را ابوالفضل‌ در اثر خود نام‌ برده‌ است‌؛ و ابوالفضل‌ در انتخابش‌ گشاده‌نظر و جامع‌الاطراف‌ بوده‌ است‌؛ چه‌ خنياگران‌ گزيده‌ي‌ او تنها از كشمير و گواليور كه‌ در اين‌ باره‌ نام‌ و آوازه‌اي‌ داشتند اختيار نشده‌اند، بلكه‌ بهترين‌ آنان‌ از هرات‌ و خراسان‌ انتخاب‌ شده‌اند، و در ميان‌ آنان‌ هم‌ آوازخوان‌ هست‌ و هم‌ سرود خوان‌ و هم‌ نوازنده‌؛ و بيش‌ از نيمي‌ از آنان‌ نامهاي‌ اسلامي‌ دارند. آورده‌اند كه‌ خود امپراتور دويست‌ قطعه‌ي‌ موسيقي‌ ساخته‌ بوده‌ است‌. در ميان‌ گنجينه‌هاي‌ آثار هنري‌ كه‌ از روزگار او به‌ دست‌ است‌ تابلويي‌ هست‌ كه‌ ورود تان‌سين‌ به‌ دربار را باز مي‌نمايد. ابوالفضل‌ مي‌گويد چگونه‌ در هر كرانه‌ به‌ جستجو مي‌پرداخته‌اند و دام‌ و دانه‌ مي‌چيده‌اند تا بهترين‌ موسيقيهاي‌ آوازي‌ را به‌ جنگ‌ آورند، و از اين‌ رهگذر بهترين‌ «دُرپَد» را از گواليور مي‌گرفته‌اند، و بهترين‌ «چيند» را از دكن‌، و بهترين‌ قول‌ و «ترانه‌» از دهلي‌، و بهترين‌ «كَجْري‌» يا «ذِكْري‌» از گجرات‌ و بهترين‌ «بَنگوله‌» از بنگال‌، و بهترين‌ چُتْكَله‌ از جانپور. جهانگير (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1037/1627) در عشقي‌ كه‌ به‌ موسيقي‌ نشان‌ مي‌داد خَلَف‌ صدق‌ پدرش‌ بود، و خنياگر دلخواهش‌ شوقي‌ بود و شوقي‌ هم‌ آواز هندي‌ خوش‌ مي‌خواند و هم‌ آواز پارسي‌، چندان‌ كه‌ «زنگ‌ از آيينه‌ي‌ دل‌ مي‌زدود». از او تابلويي‌ در دست‌ است‌ كه‌ در موسيقي‌ هندوستان‌ نوشته‌ي‌ فوكس‌ استرنگوي‌ Strangway  Fox باز آورده‌ شده‌ است‌. نام‌ بسياري‌ ديگر از خنياگران‌ و رامشگران‌ دربار جهانگير در تُزُك‌ جهانگيري‌ و اقبال‌نامه‌ باز آورده‌ شده‌ است‌. نخستين‌ اثر از اين‌ دو حاوي‌ توصيفي‌ از دسته‌ي‌ موزيك‌ امپراتور است‌. شاه‌ جهان‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1068/1658) موسيقي‌ درباري‌ را به‌ يكي‌ از مايه‌هاي‌ شكوه‌ و جلال‌ دربارش‌ بدل‌ كرد. هم‌ او بود كه‌ دُرپَدان‌ آهنگساز گواليور يعني‌ بخشو را در مجموعه‌اي‌ گرد آورد، و شماره‌ي‌ آنها در اين‌ مجموعه‌ به‌ هزار مي‌رسيد. در عروسي‌ فرزندش‌ اورنگ‌ زيب‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1119/1707) ثروت‌ هنگفتي‌ را تنها صرف‌ موسيقي‌ كرد. دريغا كه‌ همين‌ اورنگ‌زيب‌ چون‌ بر تخت‌ جلوس‌ كرد گروه‌ خنياگران‌ درباري‌ را در برابر چشمان‌ حيرت‌زده‌ي‌ همگان‌ از خدمت‌ معاف‌ كرد. خوشبختانه‌ بهادرشاه‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1124/1713) خنياگران‌ را دوباره‌ به‌ خدمت‌ فراخواند و به‌ آنها مناصب‌ درخور بخشيد. در همين‌ ايّام‌ بود كه‌ امپراتوري‌ بزرگ‌ مغول‌ به‌ دام‌ جنگها و ستيزه‌هايي‌ در افتاد كه‌ براي‌ همه‌ي‌ طرفهاي‌ درگير حاصلي‌ جز نابودي‌ نداشت‌، و از اين‌ رهگذر رو به‌ زوال‌ سياسي‌ و فرهنگي‌ نهاد.


موسيقي‌ اسلامي‌ در ايران‌ صفويه‌

-28- از وضع‌ موسيقي‌ در ايران‌ قرن‌ يازدهم‌ / هفدهم‌ ما اطّلاع‌ چنداني‌ نداريم‌، مگر آنچه‌ از هنرهاي‌ تصويري‌ استنباط‌ مي‌توانيم‌ كرد؛ گو آنكه‌ در دربار پرشكوه‌ شاه‌عبّاس‌ اول‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1038/1629) موسيقي‌سازي‌آواز) كهن‌ همچنان‌ جايگاه‌ بلند خود را حفظ‌ كرده‌ بود. چهار سيّاح‌ اروپايي‌ هستند كه‌ جزئيّات‌ فراوان‌ و مهمّي‌ را در اين‌ باره‌ گرد آورده‌اند؛ اينان‌ عبارتند از رافائل‌ دومان‌ Raphael du Mans و شاردن‌ Chardin و پوله‌ Poullet و كمفر Kaempfer . افزون‌ بر اين‌ تصويري‌ - و در واقع‌ امر پرده‌ي‌ نقّاشيي‌ - هم‌ از خنياگران‌ دربار شاه‌ صفي‌ اول‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1052/1642) به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌. چنين‌ مي‌نمايد كه‌ ايران‌ كمتر از جاهاي‌ ديگر از مخالفتهاي‌ فقيهان‌ نسبت‌ به‌ سماع‌ دردسر كشيده‌ است‌. شايد فقيهان‌ ايران‌ حافظ‌ را به‌ ياد مي‌توانستند آورد كه‌ مي‌گفت‌ «در كنج‌ دما غم‌ مطلب‌ جاي‌ نصيحت‌ / كاين‌ گوش‌ پر از زمزمه‌ي‌ چنگ‌ و رباب‌ است‌». با همه‌ي‌ اين‌ احوال‌، ايرانياني‌ هم‌ در اين‌ دوره‌ هستند كه‌ در مقام‌ پاسخگويي‌ مفصّل‌ به‌ فقيهان‌ بر آمده‌اند، مثل‌ محمدبن‌ جلال‌ رضوي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1028/1619) و عبدالجليل‌ بن‌ عبدالّرحمن‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1061/1651). شايان‌ گفتن‌ است‌ كه‌ شاردن‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ ساز هندي‌ «وينه‌» را در ايران‌ به‌ كار مي‌برده‌اند و آن‌ را كِنْگِره‌ مي‌ناميده‌اند و حتي‌ مرسان‌ Mersanne (1046/1636) در اروپا طرحي‌ از آن‌ به‌ دست‌ مي‌دهد. و شگفت‌تر آنكه‌ جاحظ‌، نويسنده‌ي‌ عرب‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 255/869) هم‌ از اين‌ ساز ياد مي‌كند و آن‌ را - احتمالاً به‌ سهو - كِنْكِله‌ ضبط‌ مي‌كند؛ علاوه‌ بر اين‌، جرجاني‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 816/1413) نيز به‌ شرح‌ آن‌ مي‌پردازد. باري‌ به‌ قرن‌ دوازدهم‌ / هيجدهم‌ كه‌ مي‌رسيم‌ - قرني‌ كه‌ نادرشاه‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1160/1747) در آن‌ به‌ مجد و عظمت‌ ايران‌ حياتي‌ تازه‌ ولي‌ زودگذر بخشيد - متأسّفانه‌ بسياري‌ از سازهاي‌ قديمي‌تر را كه‌ به‌ روزگاران‌ كهن‌ تعلّق‌ داشتند متروك‌ و منسوخ‌ و از يادرفته‌ مي‌يابيم‌، نظير چنگ‌ و عود و قانون‌؛ گو آنكه‌ سنتور خوشبختانه‌ در ميان‌ سازهاي‌ رايج‌ جايي‌ براي‌ خود پيدا مي‌كند. (1)


پانوشت‌ 

- م‌.م‌.شريف‌، تاريخ‌ فلسفه‌ در جهان‌ اسلام‌ ، تهران‌، مركز نشر دانشگاهي‌، 1367، صص‌ 214-128. 



کد مطلب:

به نقل از:http://www.iptra.ir/vdcjquiee.html



سايت
 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]