ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

فیلم نامه داستانی
قرنطینه
فیلم نامه داستانی قرنطینه آدم ها : مرد جوان – پیرمرد – زن جوان نویسنده : عزیزا... محمد پور عصر – خارجی – جاده ی اتوبانی ماشین ها در دو سوی اتوبان در آمد و شد ، پر سرعت و پر ترافیک . از دور ماشین پژوی 206 قرمز رنگی در حالی که چراغ راهنمایش چشمک می زند ، نزدیک می شود و کنار جاده ترمز می کند . صدای موسیقی فضا را پر کرده است . راننده زنی جوان است در کنارش مردی جوان نشسته است و در صندلی عقب پیر مرد .....
تعداد مشاهده : 3980 -  يکشنبه، 13 بهمن 1387  08:49:02

فیلم نامه داستانی قرنطینه

آدم ها : مرد جوان – پیرمرد – زن جوان

نویسنده : عزیزا... محمد پور

عصر – خارجی – جاده ی اتوبانی

     ماشین ها در دو سوی اتوبان در آمد و شد ، پر سرعت و پر ترافیک . از دور ماشین پژوی 206   قرمز رنگی در حالی که چراغ راهنمایش چشمک می زند ، نزدیک می شود و کنار جاده ترمز می کند . صدای موسیقی فضا را پر کرده است . راننده زنی جوان است در کنارش مردی جوان نشسته است و در صندلی عقب پیر مرد . با توقف ماشین ، پیر مرد که عینک ته استکانی به چشم دارد ، گویی ترسیده است و خود را روی صندلی مچاله می کند . جوان مضطرب به زن نگاه می کند . زن عینک دودی را از چشم بر می دارد با اشاره ی چشم و صورت به جوان می فهماند که پیاده شود . جوان نگاهی به پیر مرد می اندازد و نگاه تمنایش را متوجه زن می کند . زن بسته های کارت عروسی روی داشپورت را به مرد جوان نشان می دهد . جوان هنوز مردد است . زن عصبانی بسته ها را بر می دارد و شیشه را پائین می کشد و    می خواهد آن را به بیرون پرت کند . مرد هیجان زده مانع می شود و کارت ها را بر می دارد و روی داشپورت می گذارد و از ماشین پیاده می شود و در عقب را باز می کند ، نگاهی دوباره به زن می اندازد ، زن با حرکت سر او را تشویق می کند . صورتش را بزک می کند . جوان دست پیر مرد را می گیرد  .پیر مرد مقاومت می کند ، جوان دست پیر مرد را می کشد . پیر مرد اما خود را تا انتهای صندلی می کشد و دستگیره ی در را می گیرد . جوان تلاش می کند . دو بازوی پیر مرد با قدرت به سوی خود می کشد . مقاومت پیر مرد در هم می ریزد و به بیرون کنده می شود . جوان در عقب را می بندد و نفس زنان از قاب پنجره جلو به زن نگاه می کند . زن فاتحانه لبخندی حواله جوان می کند . با اشاره ی انگشت و ساعت به او می فهماند یک ساعت دیگر بر می گردد . بعد با عشوه و اشاره خداحافظی می کند و ماشین را می راند . جوان ناگهان با اشاره ی دست و سوت از او می خواهد بایستد . ماشین توقف می کند . جوان می دود و از صندوق عقب چمدانی قدیمی بر می دارد . ماشین حرکت می کند و جوان با حرکت دست و لبخند خداحافظی می کند . با دور شدن ماشین جوان به سوی پیر مرد که کنار جاده ایستاده بر می گردد و بازوی او را می گیرد . لحظه ای دو نگاه به هم گره می خورد . نگاه شماتت بار پیر مرد و نگاه خواهش جوان . پیر مرد کشیده ای بر صورت جوان می زند . جوان صورت را مالش می دهد و با خشم بازوی   پیر مرد را می گیرد و در دست دیگر چمدان و تلاش می کند از لای ماشین ها عبور کند . اما تعداد و سرعت ماشین ها زیاد است کمی در عرض جاده پیر مرد را به این سو و آن سو می کشاند اما بی فایده است .

عصر – خارجی – تالار پذیرایی

     زن جوان از تالاری بزرگ بیرون می آید ، نگاهی به تابلو و ساختمان زیبای آن                                          می اندازد ، و به شوق شاسی دزدگیر ماشین را می زند و سوار آن می شود .

عصر – خارجی – جاده

     جوان تلاش دارد پیر مرد را از جاده عبور دهد و گاهی او را تا وسط جاده می کشاند ، اما سرعت  ماشین ها مجبور به عقب نشینی شان می کند ، جوان عصبانی و خسته می شود .

عصر – خارجی – روبروی تالار عروس

     ماشین پژو جلوی مغازه ی تالار عروس ترمز می کند . زن جوان پیاده می شود . وارد تالار می شود .

غروب – خارجی – جاده

     هوا کمی تاریک شده ، پیر مرد تکیه داده به درخت کنار خیابان ایستاده است ، جوان نیز عصبانی روی چمدان نشسته . و به ساعت نگاه می کند ، بر می خیزد و برای ماشین ها دست تکان می دهد ، ماشینی ترمز می کند . جوان به سوی پیر مرد می رود و بازویش را می گیرد و در صندلی عقب    می نشاند و خود در صندلی جلو می نشیند و ماشین حرکت می کند . در حالی که چمدان کنار جاده  جا مانده است .

غروب – خارجی – روبروی تالار عروس

     زن جوان از تالار عروس بیرون می آید ، نگاهی به ساعت می اندازد و شاسی دزدگیر را می فشارد و سوار ماشین می شود .

غروب – خارجی – جاده

     ماشین ترمز می کند ، جوان و پیر مرد پیاده می شوند . جوان متوجه جا ماندن چمدان می شود ، در آن سوی جاده چمدان را می بیند ، عصبانی پیر مرد را به کنار تیر تابلوی حاشیه ی جاده می برد ، نگاهی به آسمان – که در حال تاریکی است – و ساعت خود می اندازد و تلاش می کند آن سوی خیابان برود ، بعد از لحظه ای به سرعت از لای ماشین ها می گذرد . عینکش از جیبش می افتد ، لحظه ای تردید می کند اما بی فایده است ماشینی از آن عبور می کند وله می شود . در آن سوی جاده چمدان را بر می دارد . در میان ماشین هایی که با چراغ روشن می آیند با تلاش خود را تا گاردریل محافظ جاده می کشاند . موبایلش زنگ می خورد ، نگاهی به صفحه ی آن می اندازد و با خشم آن را خاموش می کند و نگاهی به پیر مرد تکیه داده به تیر می اندازد . زنگ دوباره ی موبایل ، جوان توجهی به آن نمی کند . تلاش می کند با سرعت از جاده بگذرد ، از نگاه جوان نور چراغ های ماشین ها چشمان او را نشانه رفته اند و تو گویی با نور ماشین ها قائم موشک بازی می کند ، دور خیز رفتن می کند و صدای شدید ترمز ماشین و بهم خوردن چند ماشین ، چمدان به هوا پرت شده ، محتوای آن پخش جاده و پیاده رو میشود . لباس های زیر و روی پیر مرد و شناسنامه ی کهنه و مهر سجاده ، قرآن ، مفاتیح ، شاهنامه ، مثنوی مولوی ، بوستان وگلستان و .... صدای هم همه ی آدم ها و موبایل حاکم بر صحنه .

شب – خارجی – جاده

     زن جوان سوار بر ماشین موبایل به گوش دارد ، قدری نگران نشان می دهد ، موبایل را خاموش می کند . دوباره شماره می گیرد ، نگاهی به جلو می اندازد و ترمز می زند در نگاه او ترس و وحشت موج می زند .

  

شب – خارجی – جاده

     صدای زنگ موبایل و هم همه ی آدم ها . پیر مرد تکیه داده بر تیر تابلو ، اشک ریزان و ذکر گویان بر روی تابلو با فلش نوشته شده : « خانه ی سالمندان »

پایان 



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]