ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخستExpand صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

مقاله ....
ميراث ادبي فيودور داستايوفسكي
ميراث ادبي فيودور داستايوفسكي زمان، داوري سخت¬گير و خردمند است طوری که نام بسي چهره هاي مشهور زمانه را به فراموشي مي سپارد. در داوري¬هاي پذيرفته، درباره ي برخي ديگر از نو مرور مي¬كند و نام كساني را كه عقايد و آثارشان نقشي فعال در ترقّي اجتماعي داشته و با دستاوردهاي نوين علمي و هنري خود فرهنگ ما را سرشار ساخته اند، به افتخار در يادها ماندگار مي كند .
تعداد مشاهده : 1667 -  چهارشنبه، 22 آبان 1387  13:00:25

نقد                                  

ميراث ادبي فيودور داستايوفسكي

زمان، داوري  سخت­گير و خردمند است طوری که نام بسي چهره هاي مشهور زمانه را به فراموشي مي سپارد. در داوري­هاي پذيرفته، درباره ي برخي ديگر از نو مرور    مي­كند و نام كساني را كه عقايد و آثارشان نقشي فعال در ترقّي اجتماعي داشته و با دستاوردهاي نوين علمي و هنري خود فرهنگ ما را سرشار ساخته اند، به افتخار در يادها ماندگار مي كند .

 زمان، آثار ارزشمند راستين را از آثار بي دوام و بي معنا و حقيقت را از اوهام ومجاز جدا مي­سازد. در عالم هنر و ادبيات غالباً پيش مي آيد كه آثار نويسنده يا هنرمندي كه در آغاز مقبوليت عام و شامل يافته است، به سرعت در محاق فراموشي فرو می­رود. امّا خلاف اين امر نيز فراوان رخ مي­دهد . چه بسا آثار هنري كه گذار زمان نه تنها از تاثيرشان نكاسته كه فراوان بر آن افزوده است و چنين است سرنوشت آثار فيودور داستايوفسكي نويسنده بزرگ روسی كه به اين گروه گزين تعلق دارد . آثار داستايوفسكي حتي در دوران زندگاني اش از سوي جماعت خوانندگان با اقبالي گرم روبرو شد و در روسيه و خارج از آنجا سخت گرامي شمرده شد. اما آوازه­ي او در قسمت هاي مختلف جهانِ امروز، بسي بيشتر و عظيم تر از روزگاري است كه او رمان­ها و داستان­هاي بزرگ خود را مي نوشت.

 تاثير گسترنده و ژرفنده ایي كه ميراث نويسنده اي بزرگ بر نسل­هاي پس از خود نهاده نشانه ي آن نيست كه همه­ی عناصر كار او در بوته ي زمان با توفيقي يكسان و يكدست از كار در آمده اند. بلکه بعضي از عناصر آن به سبب تغييرات بنيادين در زندگي اجتماعي نقش خود را در عالم واقع از دست داده و به قلمرو تاريخ پيوسته اند . از طرفي نيز پژواك اجتماعي و هنري بعضي ديگر از اين عناصر دگرگون شده است . مانند عقايد وي درباره ي نقش مهم سلطنت استبدادي وكليساي ارتدوكس در جامعه كه به تناقض گويي هاي بسيار در كار روزنامه نگاري و بخشي از آثار ادبي او در بيست سال آخر عمرش ظاهر شد و اكنون به گونه اي بازگشت ناپذير در دل گذشته جاي گرفته است. تناقضات موجود در كار ادبي داستايوفسكي از دو حالت خارج نیست:

 يا تعميم هاي وسيع هنري خارق العاده اي است كه آفريده است و يا عقايدي است كه ديگر معنا و رابطه ي بلافصل خود را با مخاطب از دست داده اند .

    با اين همه ، وجود تناقضات در تكامل هنري ودرك داستايوفسكي از پديده هاي خاص اجتماعي ، هر اندازه مهم باشد ، اما اين واقعيت نيز وجود دارد كه درك حيرت آور او از روندها و ژرف­ ناهاي زندگي، غور و غوطه شجاعانه­ي او در دل آن ها، نه تنها مهارت ادبي قياس ناپذيرش كه نيز نيروي انديشه هاي شاعرانه ي او را در سراسر بافت آثار ادبي اش، همه و همه ترديد ناپذيرند. توهمات و تعصبات خاص داستايوفسكي كه اصولاً به روش­ها واسباب پيروزي بر اشرار اجتماعي مربوط مي شود، نمي تواند نيروي تفكر قاطع انتقادي او و يا ديد شگفت آورش از تحليل ها و تركيب هاي هنري را در تاريكي پنهان سازد. اين عقيده كه جهان بيني داستايوفسكي در مهمترين جلوه هاي خود ارتجاعي است با واقعيت­های آزموده شده همخوانی ندارد. . اعتراض شعله ورگونه­اش كه در سراسر آثار ادبي اش عليه بي عدالتي اجتماعي وجود دارد، اعتراضي كه آني و في البداهه باشد، نيست. بلكه با آگاهي­های عميق او از تحولات اجتماعي و با خلجان­ها و عذاب­هاي روحي او سخت در هم تنيده شده است، خود نافي اين عقيده است . ارزشمند ترين بخش ميراث ادبي داستايوفسكي را به هيچ نمی­توان ثمرة دوراني كه در آن مي زيسته و مي نوشته است، دانست .  بلکه  توجهي او به مسائل اجتماعي يا موضوعاتي از این قبیل از واقعيات مشخص تاريخي نشأت مي گيرد.  داستايوفسكي به مسائل ازلي و ابدي وضعيت و وجود انساني علاقه مند بوده است.

     در آثار داستايوفسكي بسياري از كشمكش ها و پديده هاي پيچيده ايی كه ويژه ي تكامل يابي جامعه روسي در قرن نوزدهم است دیده می­شود. ويژگي­هاي خاص جامعه ي فئودال برده دار در كنار برخورد عقايد گوناگون اجتماعي، كه در روزگار رشد سريع روابط بورژوازي در روسيه رخ مي­داد، هر دو در آثار داستايوفسكي جلوه مي كند.

    داستايوفسكي همواره در صدد يادداشت برداري از جزئيات و خصوصيات تكاملی جامعه در نقاط مختلف بود. او در سطحي گسترده تر در جزئيات عادي زندگي انسان غور مي­كرد. جزئياتي كه بيشتر با تضادهاي اجتماعي و مهمترين ويژگي­هاي روابط بشري و روانشناسي انسان سروكار دارد تا به شكل هاي ظاهري زيستن و تجملات زندگي روزمره .

    داستايوفسكي كار ادبي خود را با رمان  « بيچارگان » poor people 1845 آغاز كرد . در اين كتاب وي به درونمايه ایي پرداخته است كه پيش از آن در ادبيات روس توجّه ، پوشكين و گوگول را به خود معطوف کرده بود.

داستايوفسكي بر خلاف پيشينيان خود نه تنها تصوير گسترده تري از شرايط زندگي طبقات پائين جامعه بدست مي­داد بلكه به زندگي دروني آنان  نيز در مقياس بسيار كاملتري می­پرداخت.

نشان دادن زندگي محرومان از جمله مهمترين درونمايه ها در آثار ادبي او به حساب می­آید. در ديگر آثار او در دهه ي چهل قرن نوزدهم مانند « قطعه شعر پترزبورگ» و « همزاد » و در رمان كوتاه « نيه توچكانزواتووا» نيز بروز كرد.

     داستايوفسكي در سال 1849 بخاطر همكاري با گروه پتراشفسكي، دستگیر و محكوم به مرگ شد. اما اين مجازات به تبعيد و با اعمال شاقه تخفيف يافت كه چهار سال در زندان « اومسك» بطول انجاميد . در اين هنگام او با چنان شرايطي از زندگي، روابط انساني و از شخصيت­ها مواجه شد كه عميقا او را پريشان ساخت . وي بعد ها همه ي دريافت­هاي خود را آن­چه ديده و تجربه كرده بود و همه مشاهدات و تاملات خويش را در رمان « خانه مردگان » متجّلي ساخت . نويسنده­، در اين كتاب ساخت روايي را بكار گرفته است تا بر جنبه ي سنديت و صحت آن تاكيد كند. در عين حال، اين كيفيات نه تنها به هيچ روي از تركيب هنرمندانه و عميق مواد برگرفته از زندگي واقعي و بلافصل بي بهره نبود كه بر عكس بر آنها بنا شده بود. كتاب خانه مردگان تصوير تكان دهنده­ایی از نابودي انسانيت، شرارت بي رحمانه و سَبُعيت سوداگرانه است .

در خانه مردگان روايت با لحن و رنگي تراژيك سايه و روشن خورده است . در عين حال نويسنده در قلمرو يأس و  تاريكي نه تنها پرتوهايي از احساس انسان زنده را به چشم مي­كشد، بلكه از ميان آنان انسان هايي جالب وبا باطني كامل و سالم را كه از تأثير مخرب پلشتي بر كنار مانده اند را نیز نشان مي دهد.

    زندگي تحقير شدگان و محرومان در رمان « جنايت و مكافات » 1866 در نهايت با عمق اجتماعي و تنش عاطفي ترسيم مي شود . اولين تجسم درونمايه، انسان هاي محقر تا رمان جنايت و مكافات، بيست سال فاصله دارد . در اين دوران دگرگوني هاي عميقي در واقعيت­های اجتماعي  در روسیه رخ داد.

     اكنون ويژگي­هاي موجوديت اجتماعي و معنوي كه زير تاثير روابط سرمايه داري شكل مي­گرفت . اهميتي بارز يافته بود. اين بادهاي تازه ، آشكار تر از هرجا ، در حيات سن پترزبورگ مي وزيد . در ميان قهرمانان نگونبخت جنايت و مكافات نه تنها تهيدستاني كه اسير سرنوشت تلخ و بيرحم و دگرگون ناشدني خويش اند، بلكه آنان فروماندگاني­اند كه قدرت شيطاني پول و نظام كاسبانه را به شدّت و تلخي هر چه بیشتر تجربه مي­كنند. از آن جمله شخصيت ، سونيامارملا دووا كه براي به كف آوردن نان ناگزير از پرسه زني در خيابانهاست . در برابر كيش همه گير حسابگري هاي كاسبانه و بي تفاوتي نسبت به هر آنچه كه سودي عايدش نمي كند. در این اثر محرومان هيچ اميدي به آينده و يا به تغيير وضع مهمي ندارند . مارملادوف پيركه به موضوع شفقت و رفاقت مي انديشد به راسكولينكوف شخصيت اول داستان ، چنين مي گويد: هر آدمي بايد جايي براي رفتن داشته باشد .موقعي مي رسد كه دلت مي خواهد جايي داشته باشي كه بروي . اما چنان كه بعداً در رمان نشان داده مي شود ، چشم ياري و شفقت از ديگران داشتن بي فايده است. اگر چه بر دارايان، اصل سودآوري هدف است ، اما از خود گذشتگي راستين را غالبا در ميان محرومان مي توان يافت. اگر سونيا مار ملادووا به روسپی گری روی می­آورد، بخاطر سير كردن شكم خودش نيست بلكه بخاطر نجات خانواده ي پدري اش از گرسنگي است . دونيار اسكولينكووا براي نجات برادر و مادرش كه پشيزي براي زندگي ندارند ، آماده فداكاري و ازدواج با مردي است كه دوستش ندارد اما پولدار است . اين از خود گذشتگي اگر چه امري خصوصي است اما داستايوفسكي در آن جلوه ي آشكاري از شرافت و سخاوت مي يابد .

    جنايت و مكافات نوعي از كيش رنج پرستي است كه در شخصيت سونيا مارملادووا تجسم مي يابد . درواقع صفت برجسته ي او پذيرش بي گلايه رنج هاي خويش است. اما نمي توان نتيجه گرفت، اين شخصيت اوست كه انديشه و مسير كلي رمان را تعيين مي كند .

علاوه بر عصيان روديون راسكولينكوف، در كاترنيا ايوانوونا و در دونيا راسكولينكووا نگرش را بكلي می­توان متفاوت  به زندگي يافت . آنان اگر چه سرنوشت دشواري دارند اما نمي خواهند كه خاضعانه هر چه را كه برايشان رخ مي دهد بپذيرند .

    تسليم و طغيان ، رنجبري و تصميم به دفاع از خويش ، تصميمي كه گاه در نااميدي گرفته مي شود ، همه و همه در واقعيتي كه نويسنده ترسيم مي كند وارد مي شوند. روابط و تضادهاي مردمان واقعي است كه در جنايت و مكافات با چنین ژرفايي ترسيم شده است .

    داستايوفسكي در بررسي مسائل شر اجتماعي ، همواره به نحوي  درونمايه ي تحقير شدگان روي مي آورد .

در رمان « برادران كارامازوف »  درد حقارت از خلال توصيف پريشاني عميق و روح يك كودك نشان داده مي شود . ناهماهنگي اجتماعي در داستان رنج هاي كودكان فاش مي شود تحقيرهايي كه بر اسنگيرف مفلوك، بر درجه دار معزول روا مي دارد، در قلب پسر كوچكش نفرت و خشمي عظيم نسبت به آنان كه قدرت تحقير ديگران را دارند بر مي انگيزد. اسنگيرف مي گويد:

 گدايان تحقير شده اما شرافتمند ، حقيقت را در نُه سالگي ياد مي گيرند اما ثروتمندان به چه دل بسته اند؟ آنان در تمام طول عمر خود چنين اعماقي را در نخواهند يافت .

رمان برادران كارامازوف داستان مرگ ها و رنج هاي بي حد كودكان را در خود دارد. جنايتي كه هيچ منطق تراشي و هيچ بحث وجدلي از قبيل مراجعه به قوانين تغيير ناپذير موجود بشري نمي تواند آنرا توجيه كند .خصومت آشكار نسبت به جامعه بورژوازي از نشانه هاي بارز جهان بيني داستايوفسكي است . نويسنده قاطعانه آن اصول و روش هاي اساسي رفتار انساني را كه از تاثير مستقيم جامعه بورژوازي بر مي آيد و در عمل به زمينه هاي مختلف زندگي راه مي يابد ، مردود مي شمارد .

داستايوفسكي در « خاطرات يك نويسنده » مي نويسد : هر كس براي خود و تنها براي خود مي كوشد و اين همه قيل و قال مردمان تنها براي دست يافتن به هدف هاي خودشان است . نويسنده در نشان دادن ريشه و معناي اين اصل مي نويسد : انديشه ي بنيادي جامعه بورژوا  كه در قرن گذشته جانشين ساختار اجتماعي ديرين شد و عقيده ي مسلط بر قرن حاضر در سراسر اروپا چنين است . فلسفه ي خود مداري در كتاب« يادداشت هاي زير زميني » 1864 بررسي مي شود قهرمان اين اثر که در موقعيت بيگانگي دروني عميق از ديگران است . جز خود و خواست هاي شخصي اش هيچ چيزي  در جهان برايش ارزش ندارد. تا انسان زير زميني در خود امتياز خاصي نسبت به ديگران بيابد . بر عكس مدام و پرخاشجويانه خصلت هاي پست خود را مي شناسد و مي پذيرد . به­ طوري كه نشانه هاي طغياني خودپرستي را در سراسر رمان مي توان يافت . اما او، با وجود چهره ي زشتي كه از خود ترسيم مي كند  در شيوه ي برخوردش نسبت به خويش بعنوان تنها چيز با ارزش در زندگي ذره اي خلل وارد نمي آورد و مدام خود را جوهر و معيار همه چيز مي داند . انسان زير زميني هواهاي خود را حتي در شهوت ها وهوس هايش والاتر از هر چيز ديگري مي شمارد.

داستايوفسكي نگارخانه ي كاملي از فردگرايان افراطي را بر خواننده  مي­گشايد . در ميان آنان مي توان سوداگران ، غارتگران ، خود مداران ، سالوسان  و ضد بشرهاي خودپرست را يافت .

    در رمان « تحقير شدگان و جريحه داران » پرنس والكوفسكي بر خلاف انسان زير زميني كه صادق اند، معمولا افكار خود را پنهان مي كنند . در آثار داستايوفسكي هر گاه شخصيتي انزوا جو و بريده از اصول انسانگرايانه تصوير مي شود اصول اخلاقي نيز حضور دارند . اصول اخلاقي به سياق هاي گوناگون در مي آيند اما هميشه هستند . اگر ورشكستگي اخلاقي فلسفه « انسان زير زميني » در نتيجه گيري هاي ضد بشري افراطي او تجلي مي يابد. خوي غارتگري و فرد گرايي سودانديش و الكوفسكي، از طريق تضاد ميان اين خصلت ها با اصول كرداري كاملا متفاوتي كه در شخصيت هاي رمان تحقير شدگان وجريحه داران وجود دارد نمايان مي شود. عامل اخلاقي را مي توان در چهره پردازي اسويدريگايلوف خود مدار و مرتد در جنايت و مكافات مشاهده كرد . چرا كه ريگايلوف به هيچ اصل اخلاقي قائل نيست . وي اعتقاد دارد كه تنها خويشتن او و هواها و اراده ي اوست كه اهميت دارد . وي كه از درون خالي است و به هيچ چيز ايمان ندارد خود را در بن بستي معنوي  مي يابد . در اين جاست كه توجهش به زندگي ديگران به زندگي سونيامار ملادووا و فرزندان كاترينا ايوانوونا جرقه مي زند . اين توجّه ، شخصيت وي را عوض نمي كند . اما از بي اخلاقي معمول اعمال او مي كاهد . با اين همه ، شخصيت او از طريق ترسيم تضادهاي موجود ميان او و ديگر شخصيت هاي رمان و اصولي كه بر زندگي شان جاري است به نحوي بس كاملتر ترسيم و نشان داده مي شود.

داستايوفسكي تصوير عميقي از خود مداري و پندارهاي ضد بشري شخصيت انزوا جو بدست مي دهد و در عين حال اعتراض شديد و فرد گرايانه اي را كه ريشه در حس تند از ستم اجتماعي دارد تصوير مي كند . مهمترين عوامل در ساخت اخلاقي روديون راسكولينكوف ، درست بر خلاف ذهنيت خودمداری از طريق زنداني بودن در حصار « من » خويش و يا بي تفاوتي به رنج هاي ديگران تعيين  نمي­شود بلكه در دريافت درد آلود و عميق وي از دردهاي انساني تجلي مي يابد . شخصيت راسكولينكوف در رمان جنايت و مكافات خود يكي از جمله تحقير شدگان و محرومان است .اما عذاب روحي و اندوه او تنها ناشي از دشواري شرايط زندگي خود او و بدبختي هائي، كه خانواده اش بدان گرفتارند، نيست . بلكه ناشي از وضعيت دشوار انسان هاي ناچيزی است كه مدام او را به خود مشغول می دارد .

راسكولينكوف اين  دانشجوي فقيري كه چيزي از خود ندارد سرشار از شفقت وترحم به خاطر رنج هاي ديگران است. وي در تحمل رنج ها و آلام ديگران ، بيشترين بار ممكن را بر دوش مي كشد. راسكولينكوف در عين حال مجذوب عقايد ناپلئوني فردگرايانه است . وي اين نظريه را مي بافد كه مردم دو دسته اند. معمولي و غير معمولي.

  گروه اول مطيعانه زندگي مي كنند واينان تنها مواد خام تاريخ اند.  گروه دوم در زندگي خود چيزي تازه براي گفتن دارند. آن ها  خود را مقيد به قرار دادهاي اجتماعي نمي دانند و مدام قوانين را مي شكنند. راسكولينكوف در جنايت و مكافات ، سراپا خود را بدست اين آرزو سپرده است كه يكي از جمله ملامت كشان جامعه  شود وگمان مي كند كه نيروي معنوي لازم براي چنين كاري را دارد . كمال مطلوب او ناپلئون است .كسي كه به آساني قوانين معمول را كه براي ديگران نهاده شده بود شكست. راسكولينكوف با كشتن پيرزن رباخوار بيش از هر چيز در پي آن است كه نامعمول بودن خود را ثابت كند. مساله چندان هم بر سر پول نبود ، بيشتر بخاطر  چيز ديگري بود ... بايد مي فهميدم ، و هر چه زودتر هم مي فهميدم كه آيا من حشره اي چون ديگرانم ، يا انسانم. كه آيا قادر به انجامش خواهم بود يا نه ... كه آيا تنها مخلوقي لرزان بودم يا آن كه حق داشتم ...

    حقارت اجتماعي او سبب شفقت او نسبت به ديگران مي شود اما در ضمن او را به اين عقايد نادرست مي كشاند كه قهرماني است رها از هر آداب وتربيت اجتماعي و انساني. عذاب اخلاقي راسكولينكوف و ترسيم شر اجتماعي كه پس از پايان مصاف  او با جامعه همچنان  دست نخورده و تغيير نايافته باقي مي ماند ورشكستگي انديشه قهرماني گري و طغيان هاي آنارشيستي عليه بي عدالتي را نشان مي دهد .بهرحال فروكشي اين طغيان نتوانست بخودي خود به هيچ روي پليدي هايي را كه موجب شده بودند از ميان بردارد وصف عذابهاي روحي راسكولينكوف در رمان جنايت و مكافات با تصاوير خردكننده ايی كه فاجعه زندگي مردم عادي را آشكار مي سازد به تناوب همراه است  و از همين روست كه كلمات راسكولينكوف خطاب به پورفيري پتروويچ بازرس كه مي كوشد او را به تسليم و قبول مكافات نزديك خود وا دارد، زنگي چنان نيرومند و پر طنين دارد : « خيال مي كني كي هستي چه جور آدمي هستي ؟ اين پيشگويي هاي پيامبرانه را از قله ي كدام كوه بي دردي ، باور نكردني مي آوري ؟ در آثار دهه هاي شصت و هفتاد داستايوفسكي، تصوير گري آشفتگي و پليدي واقعيت اجتماعي و نيز غور در مساله انزوا گزيني فرد به مثابه پديده ايی عادي در زندگي جايي مهم مي يابد . نويسنده نه تنها به شكل هاي خاص روي دادن اين پديده ها كه نيز به اهميت كلي انساني آنها توجه داشت . زشتي واقعيت اجتماعي و بالا گرفتن اختلاف ها در رمان « ابله » 1868 بوضوح نشان داده مي شود او درباره پيدايش اين رمان چنين مي گويد :

 عقيده ي محتوايي رمان را از قديم در سر داشته و به آن علاقه مند بودم . اما چنان برايم مشكل بود كه تا مدت هاي مديد براي دست و پنجه نرم كردن به سراغش نرفتم . انديشه ي اصلي رمان ابله نشان دادن يك شخصيت زيباي مثبت است .اما اين طرح از دريافت تند وعميق او از ناهماهنگي هاي زندگي بر مي خاست  كه داستايوفسكي بدون تشريح تكامل تضاد هاي زندگي ، به تشريح هر آنچه نامطلوب است و پرنس ميشكين شخصيت اصلي كتاب ابله با آن ها سر و كار مي يابد، روبرو
نمي شود.

 در رمان ابله ، تقابل پيچيده اي از ستيزها و توطئه هاي مختلف وجود دارد و در آن برخورد هاي ناگزير و ستيزهاي مكرري در مي گيرد كه بر پايه­ي برخورد  منافع بعضي شخصيت هاي رمان و قدرت احساسات نيرومند برخي ديگر از ايشان قرار دارد . حسابگري خشك و بي عاطفه ، طمع تاجرانه ي مفرط و نگراني براي حيثيت نخبگان جامعه، با شعله ي شوري سركش و اصيل در مي آميزد و اگر پريشاني و انزواي روحي مردم با چنان سرعت سراسيمه اي گسترش مي­يابد دقيقاً از آن روست كه حرص و خودپرستي بعضي گروه هاي اجتماعي مكان هاي مركزي را اشغال كرده است. داستايوفسكي بر جدايي مردم از يكديگر به دليل اختلاف موقعيت اجتماعي انگشت مي گذارد كه اين نكته بخصوص در صحنه هاي ملاقات حكومت براندازان جوان با مردمان متعلق به طبقه ممتاز در خانه ي پرنس ميشكين بخوبي نشان داده مي شود . چهره ي ناستاسيا فيليپوونا كه درونمايه زيبايي هتك حرمت شده را مجسم مي كند رابطه نزديك با تصوير منافع متضاد و زشتي واقعيت اجتماعي دارد . فيليپوونا زني زيباست كه در خانه توتسكي ، ملاك ثروتمند بزرگ شده و بعدها معشوقه ي او مي شود . سرنوشت دردناك او از همين جا رقم مي خورد . او با همه صفات استثنايي و استعداد هاي والاي نهاني اش ، موضوع معامله بي شرمانه، ميان ستايش گرانش قرار مي­گيرد او كه در ميان معامله ها و دسيسه هاي مختلف به دام افتاد خود از پندارهاي تاجرانه بسي دور است. ناستاسيا علي رغم تاثير خرد كننده شرايط خارجي ، فرديت روحي خود را ثابت مي كند .

    استنباط و عقايد او درباره ي مردمي كه مي بيند غالبا سخت گيرانه اما درست است .ولي استغنا و غرور او با حس دائمي زخمي دردناك كه از تحقير شدن شرافت انساني و زنانه او بوجود آمده در آميخته است . چهره ناستاسيا فيليپوونا در رمان ابله از مهمترين چهره هاي ادبيات جهان است . در برخوردهاي تندي كه در ابله رخ مي دهد ميشكين نقش كسي را بازي مي كند كه همواره در پس يافتن راهي براي آشتي و تسلی دادن مي كوشد . داستايوفسكي ، ميشكين را به گونه ایي مظهر فروتني ، فراست معنوي ومهرباني تصوير كرده است . مهرباني او منفعل نيست . از شور و تلاطم زندگي جدا نيست . بلكه همواره در كار ودرگير است. قهرمان رمان از عشق به مردم ، خاصه به آنانكه در موقعيت دشواري از زندگي قرار دارند ، سرشار است . هنگامي كه در ميهماني خانه ناستاسيافيليپوونا در محفل جمعي صاحب نام اما تاجر مسلك و سوداگر ظاهر مي شود ، عدم شباهت او به ديگران فوراً بر همه آشكار مي شود. ناستاسيا هنگامي كه با روگوژين مي رود ، فرياد مي زند : خداحافظ پرنس ، براي اولين بار در عمرم انساني را شناختم كه لايق اين نام بود . ميشكين گمان مي كند كه در هر برخورد سختي ، مي تواند به توافق و سازش عمومي دست يابد . در اين جا ، اما نظريات دموكراتيك ميشكين با عُلقه هاي اشرافي كه بر او سلطه دارد ، تنظيم و آميخته  مي شود. تلاش ميشكين در رسيدن به توافق عمومي بي ثمر است . او ما را به ياد دون كيشوت مي اندازد كه خير مردم را  مي خواست اما كسي ذره اي او را نمي فهميد . اما اقدامات ناموفق قهرمان به معني آن نيست كه اين چهره ي ادبي به مثابه تعميمي هنري با شكست روبرو شده است .داستايوسفكي بر آن بود كه جاذبه ي  يك آدم نازنين را نشان دهد . اما او ، همراه با خصوصيات روشن اين شخصيت ناتواني هاي وي را نيز به مخاطب نشان مي دهد . كه اين نه تنها منطق جاري زندگي را باز مي تاباند كه نشانگر خردمندي هنرمندي بزرگ نيز هست . فراستِ حيرت آور داستايوفسكي در حين نگارش رمان ابله كم نظير است . او ، بي ثمري كوشش هاي قهرمانش را دريافت و اين شكست را با صداقتي بي حد ترسيم  نمود . اگر رمان جنايت و مكافات بازتاب ورشكستگي اخلاقي و اجتماعي عصيان فردگرايانه است ، رمان ابله نشان دهنده ي شكست نيّات خير انسان تنها و سرشار از رحمت و گذشت است . حس نابساماني وآشفتگي در اوضاع اجتماعي در دوران آخر زندگي و كار داستايوفسكي با قوت هر چه بيشتري آشكار مي شود و در عين حال ترسيم وي از انزواي فردي و ضد ونقيص هاي جهان درون  انسان گسترده تر و پيچيده تر مي شود. در رمان هاي  « جوان خام » 1875 و برادران كارامازوف 1879-1880 اين دو به خوبي درهم تنيده اند . تصوير آشفتگي اجتماعي در توصيف خير و شر در روح مردم محو مي شود داستايوفسكي در توصيف آركادي دولگوروكي قهرمان اصلي  رمان جوان خام مي نويسد:

روحي معصوم را بر گزيدم اما ظرفيت بالقوه دهشتناكي را براي تباهي وفساد به او دادم .

    داستايوفسكي با نيروي سرشار ادبي خود که تركيبي از بسياري از گرايش هاي پراهميت كه در دوران تكامل ادبي نويسندگي اش وجود دارد، توانست تفسيرهاي فلسفي از مسائل اجتماعي را مشخص سازد و به عمقي استثنايي سوق دهد . او در سراسر حرفه ادبي خود تحت تاثير افكار نظام عادلانه­ي اجتماعي بود . منطق راستين، نمايش ادبي، و واقعيت اجتماعي كه در آثار داستايوفسكي جلوه مي كند ، انسان ها را به اين شناخت رهنمون مي سازد كه رشد وسيع شخصيت والاي انساني ، اتحاد وي با ديگران و برادري واقعي همه­ي ملّت هاي جهان تنها پس از آفريدن چنان ساختار اجتماعي كه يكي از عناصر برجسته آن ادراك اصل « همه چيز به نام انسان و در راه خير انسان » باشد ، تحقق پذير است .

والاترين آثار داستايوفسكي سهمي عظيم در گنجينه ي فرهنگ روسي و جهاني دارند . اين آثار كه عميقاً با افكار انسانگرايانه در آميخته اند توجّه خوانندگاني را با مليتّ هاي گوناگون و از كشور هاي مختلف به خود معطوف ساخته اند . مردمان ترقّي خواه در سراسر دنيا آثار داستايوفسكي و سهم والاي او را در تكامل روحاني بشريت پاس مي­دارند و قدر مي شناسند .

« پايان »

محمد طالبی - حوزه هنری مازندران



واحد آفرینش های ادبی
 
 
 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]