ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخستExpand صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

مقاله ......
سروده ای برای خسرو سینایی
سروده ای برای خسرو سینایی حمید رسول پور هدایتی تحریرسفالینه های به تاریخ پیوسته ی بامهای همیشه بارانی ساری را می توان درنگاه خسرو انه اش بیابی ؛ قدیم است رطوبت نشست کرده بر بام اندیشه ها ؛ و ترنم رقص باران بر سنگفرش های دیگر نیستِ پیرامون ِمیدان ساعت را می توانی در زنگ صدایی که از سینه ی سینایش بر می خیزد ، نیوشا باشی . آوخ ! که دیر زمانی است ساعت ها به خواب رفته اند و سکوت سکوت فریاد !
تعداد مشاهده : 1221 -  چهارشنبه، 6 آذر 1387  09:47:49

سروده ای برای خسرو سینایی

حمید رسول پور هدایتی

تحریرسفالینه های به تاریخ پیوسته ی بامهای همیشه بارانی ساری را می توان درنگاه خسرو انه اش بیابی ؛ قدیم است رطوبت نشست کرده بر بام اندیشه ها ؛ و ترنم رقص باران بر سنگفرش های دیگر نیستِ پیرامون ِمیدان ساعت را می توانی در زنگ صدایی که از سینه ی سینایش بر می خیزد ، نیوشا باشی . آوخ ! که دیر زمانی است ساعت ها  به خواب رفته اند و سکوت سکوت فریاد !

و مگــر غیر از این است که شهرها را  ابنیه و مردان و زنانش با عشقشان  به ساحتِ شهره گی می کشانند .

حافظ و شیراز ، اصفهان و نقش جهان ، شهریار و تبریز ، نور و نیما ، امام غریب و مشهد ، بیستون و کرمانشاه ، ساری و او . و همه جا که آهسته آهسته عادت می کنیم به این :

شیراز و ... ، اصفهان و ... ، تبریز و .... ، زابل و ... ، تهران و .... ، ساری و .... ، ایران و .... ؛ همه جا و سکوت . دیگر ؟

و اویی که هم معماری ساری است ؛ عمارتی بنا شده از خشت عشق و سفال طراوت ؛ و هم ساری مردی است نام نگاشته بر پیشانیِ همیشه بلند هنر این مشرقی ترین اقلیم سرزمین شمالی ؛ او ساریِ سو سو زنان در سر ماست : خسرو سینایی !

استاد !

زاد بوممان را همانقدر می ستاییم که هر ستایشی از آن تو باشد .

که اگر نشناخته ایمت هنوز ، هزار فسوس که در نیافته ایم زادبوم خویش را . به طرراری می گویند از آن کویری ، از آن حوالی هایی که عروس آتشش را به حجله ی دیدگان تشنه مان رهنمون ساختی . و می دانی که دفن شده ایم همگان ، در آوار  سنگین این نسبت ها ، که نَسبِ شهر ، به سنگینی پر می ماند در مقابل آوار انسابِ دیگر .

افسوس ، که در حزن سر خوشانه ی نگاه تراویده از کوهستان های سر به فلک کشیده ی ذهنت ، نمی یابند که نفس زده ای در نفس دریایی ترینِ خشکی های تمامِ اقالیم ، ساری .

استاد !

به تکلف و تعارف رسم زده  دم زدن ، مرام لوطیان شهر زنان است . که ما به آئین معشوقه پرستان دیار سبز دلداران ، سخن به دین لفافه می رانیم . که در این وانفسا ، « می دانستند دندان برای تبسم نیز هست و تنها بر دریدند . »

ما سینما را از خسرو سینای نیاموخته ایم . کمینه اینکه عشقمان به مغازله ها تصویر نقش بسته بر پرده سینما ، با کشف اعجاز ذهن تو نقش نبست ! که اگر اینگونه می شدیم ، بُریده از خویش و برید غیر ؛ که هر چه از ما بعید تر ، سعید تر !

اما ای سبزترین روحِ شهرِ سفالینه بام ها ! سینمای تو ، سینمای واکاوی خویشتن هاست در هزاره هایی که دیگرانِ اشباح ، بودنمان را شکل می دهند . سینمای تو سر آغازی دوباره است ، بر افق رقیق دوباره دیدن ، نهیبی است ، بر ایستادن بر قله ی همیشه برفیِ خویش بودن . خویشتنی که به روایت تو ، و به زنهار سینمایت ، به تدرج بویِ دیگران را می گیرد .

حالا :

نشان مرد خدا عاشقی ست با خود دار

که در مشایخ شهر ، این نشان نمی بینم

استاد !

در تالارِ شهریاران سینمای ایران ، سهم ساری ، همه ی تالار است . و مگر غیر از این است که هنر ، رجعت است ؛ رجعت به خاستگاها ، بازگشت به خویشتن ها ؛ و تو ای خسروِ سیناییِ سینمایِ ایران ! آموخته ای رستگاری روح و ذهن را ، آموخته ای با سینمایت که جانِ مقید به رسوم غلط ، همان می کند با آدمی ، که موریانه با کاغذ !

و تو ، تمام رجعت هایی به خویشمان در سینما . وقتی نوشته شود که سهم ساری ، همه ی تالار است ، همه ی تالار تویی یعنی !

تویی که می درخشی ، می درخشی و می درخشی بر نوستالوژی در ظلمت فروفته ی گذشته مان ، بر مغاک به نسیم نسیان سپرده یِ خوشمان .

استاد !

میزانسن سینمای تو ، همیشه باشیم است ، آنجایی که قرار بود همیشه باشیم ؛ یعنی نگاه کنیم ، آنگونه که نگاه مان کنند . به قول آن شوریده :

« آفتاب روی به مولانا دارد ، زیرا مولانا روی به آفتاب دارد . »

دکوپاژ سینمای تو ، قطع کردن است همه ی آنچه را می بُرد مان از خوشیمان ، قطع است به فردایی همیشه مترنم از بارانِ دوست داشتن ، دیزالو در گذشته ای که می پرد مدام از حواس بودنمان . بودنی که مرعوب باش ها شده و تو عزلت گزین شده ای در چنگیزِ باش ها !

رفیق !

در تحریر نغمات سازت چه مکتوم داری ای ساری ترین همه ی سرزمین ها . و آنقدر هایی دیگر ، از فن آموخته های سینمایت ؛ ارج نهاده شده در همه جایگانی به وسعت همه جاها !

سطوری این چنانی،جز تعظیمی از سر محبت و مودت نیست که قله ی قلم راقدرت ستیغ اندیشه ی چون شمایی نیست ؛ شمایی که در خلوتی از جنس سردِ سر به فلک کشیده ترین کوه های مازندران ، امیدوارانه شهوت خورشید را می سرائید !

حالا !

بسم الله الرحمن الرحیم :

خسرو سینایی ، شاعرانه ترین اندیشه ی سینمای ایران است .

قلم غلاف !



حوزه هنری مازندران
 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]